#بیگناه_پارت_37
شهاب کنارم زدو با کمک مسيح بلندش کردن با گريه گفتم: منم ميام.
مسيح: نه تو بمون ما زود ميايم.
و برسام رو از سالن بيرون بردن روي مبل نشستم و هق هق ميکردم نميدونم چرا وقتي برسام يه چيزيش ميشه من عذاب ميکشم اخه يه خار تو پاش بره ناراحت ميشم هنوز گريه ميکردم جمشيد گفت: هي امان از عاشقي برو تو اتاقت استراحت کن نگران نباش وقتي برسام امد بيدارت ميکنيم .
- با فين فين باشه ايي گفتم و راهيه اتاق شدم و روي تخت افتادم ولي بوي عطر تلخش توي بينيم پچيد چشمه اشکم جوشيد بالشتشو بو کردم و گرفتمش توي بغلم و خوووووووواااااااااا پيشششش خووووااا پيشششش خخخخ شوخيدم ...
با حس نوازشه صورتم چشمام و باز کردم برسام روي تخت نشسته بود و موهامو نوازش ميکرد با حول روي تخت نسشتم و به سرش نگاه کردم الاهي پيشنونيشو باند پيچي کرده بودن باز بغضم گرفت با چشماي به اشک نشسته گفتم: خوبي ....ببخشيد همش تقصير منه خدا لعنتم کنه بخدا نميخواستم انجوري شه .
برسام لبخند مهربوني زدو گفت: کوچلوي دل نازک بالاخره دارم کشفت ميکنم يه خانمه دليرو بامزه و شيطون و مهربون در عين حال دل نازک و يکمم خبيث .
من: برسام خوبي درد که نداري .
برسام: خيليم نگراني جذابم هستي چشمات خيلي خاصه ميدونستي .
با اعصبانيت گفتم: من چي ميگم تو چي ميگي من دارم از نگراني ميميرم انوقت تو داري چي ميگي .
برسام: زودم عصبي ميشي .
romangram.com | @romangram_com