#بیگناه_پارت_34
من: هه خوبه براوووو بازيگر خوبي هستي.
برسام: ميشه بحث نکني ميخواي تمام حواسمو بدم به معموريت نميخوام بخاطره رفتارتي بچگونه تو معموريت خراب شه.
بغض کرده سرم و به سمت پنجره برگردوندم چرا انقدر از حرفاش ناراحت ميشم همش بغض ميکنم بعد از پارک کردنه ماشين پياده شديم برسام چمدانارو مي اورد لبخندي روي لبام نشوندم و به سمت جمشيد و مسيح و شهاب رفتيم با جمشيد و مسيح و شهاب سلام کردم برسامم با لبخند باهاشون دست داد و بعد از احواا پرسي سوار پواپيما شديم هواپيماي شخصيه کوچکي بود منو برسام پيش هم نشستيم مسيح و جمشيد و شهابم روبرمون نشستم منکه حوصله شندين بحث مردونه رو نداشتم هنزفري هامو در اوردم و گزاشتم توي گوشم و اهنگه جديده TM bax سانسور رو گزاشتم و چشمام و بستم.............. ........................
هنز فري هامو از تو گوشم در اوردم جمشيد چرت ميزد شهاب با اخم از پنجره بيرون و نگاه ميکرد مسيح هم سرش توي گوشيش بود برسامم مجله ميخوند پوفي کردم و اي پد مو در اوردم و شروع کردم به بازي کردن تا وقتي که مهماندار گفت کمربنداتونو ببندين چون ميخوايم فرود بيايم همه کمربنداشونو بستن بعد از پيداه شدن از هواپيما چمدانمو برداشتم و همگي سوار ليموزين شديم توي ماشين کناره برسام نشستم برسام نگاهم کردو لبخنده پر مهري زد متقابلا لبخندي تحويلش دادم دستام و توي دستاش گزاشتم اونم دستام و محکم گرفت و بهم اطمينان ميداد کنارمه از پنجره ماشين به کشور قشنگه دبي چشم دوختم واقعا خوشکل بود بعد از مدتي ماشين روبروي ويلاي خيلي بزرگه خوشکلي توقف کرد پيداه شديم در ويلا توسط خدمتکار باز شد و همگي وارد شديم و وارد ويلا شديم خيلي بزرگ بود توي حياطش کلي درخت و گل پ گياه و ساختمانه ويلا که نماي سنگي داشت دره کوچيک ويلا توسط زني باز شد زنه با لبخند گفت: خوش امدين. تشکري کردن و وارد شديم ويلاي خيلي بزرگي با ست مبل سلطتنتي و ال اي دي بزرگي روي ديوار نصب بود بقيشم خودتون تصور کنين چون خستم و حال ندارم توصيف کنم جمشيد با خستگي گفت: مهديه خانم اتاق اقا برسا و خانمشون رو نشونشون بده تا استراحت کنن تشکره خسته ايي
کردم و به برسام و اون خانمه رفتيم طبقه بالا مهديه خانم دره اتاقي رو نشون داد و گفت که اتاق ماست و اون لحضه بايد قيافه يه منو برسامو ديد قيافه دوتامون شده بود انگار ناله برسام اشاره کرد برم تو اتاق درو باز کردم وارد شدم برسام با مهديه خانم خداحافظي کردو وارد شد با اخم گفتم: يعني منو تو بايد تو يه اتاق و يه تخت بخوابيم.
برسام خونسرد خودشو روي تخت ولو کردو گفت: خوب واسه همينم سرهنگ گفت بايد محرم بشيم عقلش به اين رسيد که ممکنه با اهم تنها باشيم و ميدوني که يه دختر و پسره تنها نفره سوم شيطونه.
بي توجعه به لحن پر از شيطنتش گفتم: امکان ندارم من تو خواب لگد ميزنم بهتره تو رو کاناپه بخوابي.
برسام نيش خندي زدو گفت: شما تو اين اتاق کاناپه ايي ميبيني.
به اتاق نگاه کردم با ديدن يه اينه بزرگه تمام قد و يه تخت دو نفره اه از نهادم بلند شد حالا من بايد با اين کنه روي يه تخت بخوابم وگرنه لو ميريم ايول به سرهنگ که گفت صيغه کنيم وگرنه.....
نا چاره با فاصله روي تخت خوابيدم بوي عطر خوش بوش توي اتاق پخش شده بود مست عطرش بودم که گفت: دختر چرا انقدر دوري مي افتيا بيا نزديکتر من کاريت ندارم.
من: نه ممنون راحتم .
romangram.com | @romangram_com