#بی‌گناه_پارت_32

قهقهه ايي زدم و ضربه ايي به شکمش زدم و گفتم: واقعا قلب مردا تو شکمشونه.

برسام تک خنده ي مردونه ايي کردو گفت: امان از دست شکم که بخاطرش بايد گرفتار زن باشيم.

چشم غرنه ايي بهش رفتم و گفتم: که اين طور پس امشب نيم رو ميخوريم چطوره.

برسام ترسيده گفت: اي بابا من شوخي کردم.

من: شکمووووووو.

بعد از رسيدن به اشپز خونه رفتم و لازانياي خوشمزمو درست کردم و با برسام خورديم ميزو جمع کردم و رفتم پيش برسام نشستم برسام tv روشن کرد و فيلم قشنگي پخش ميشد يهو دختر و پسره فيلم لب تو لب شدن حالا مگه تموم ميشد همچين ماچ ميکردن همو برگشتم سمت برسام ديدم اونم به من خيره شده خيلي نزديک بوديم چشماش باز خوشکل شده بود سرش مي امد جلو حالا منم بايد برم جلو تو همين فکرا بودم که گرميه لباش و روي لبام حس کردم شکه شدم ولي پسش نزدم يعني قدرتشو نداشتم نه اينکه نتونم ولي يه حسي نميزاشت پسش بزنم قلبم تند تند ميزد انگار ميخواست از سينم بيرون بزنه دستاي برسام دور کمرم حلقه شد و منو خوابوند روي مبل و خودشم خيمه زد روم و شروع کرد به مکيدن لبام کرخت شدم و دستامو بالا اوردم و دور گردنش حلقه کردم و باهاش همراهي کردم برسام با شدت بيشتري لبامو ميبوسيد نفس کم اورده بودم ولي نميخواستم ازش جداشم يهو لباش رو برداشت و از روم بلند شد با تعجب نگاش کردم چش شد يهو کلافه دستي بين موهاش کشيد يه سمتم امد دستاشو گزاشت روي بازوم و گفت: ببين بهار اتفاق چند دقيقه پيش و فراموش کن باشه فکر کن چيزي نشده اصلا منو ترو نبوسيدم اشتباه کردم خيلي اشتباه کردم ديگه تکرار نميشه باشه پس فراموشش کن.

درحالي که اشک تو چشمام جمع

شده بود گفتم : اره هميشه همه همينو ميگن هر کاري دلشون بخواد ميکنن بعد ميگن بايد فراموش کنيم.

بلند شدم و با دو رفتم تو اتاق و درو بستم از پوشت روي تخت افتادم و هق هقم بلند شد لعنتي داشت ازش خوشم مي امد ولي خرابش کردي انقدر گريه کردم که خوابم برد

با خس نوازش چشمام و باز کردم برسام روي تختم نشسته بود و موها مو نوازش ميکرد با اخم خوردمو کنار کشيد اونم از رو تختم بلند شدو گفت : جمشيد زنگ زد گفت براي فردا حاضر باشيم فردا پرواز داريم البته با هواپيما شخصي جمشيد ميريم وسايله مورد نياز تو جمع کن .

با اخم سرم و تکون دادم از اتاق بيرون رفت .

romangram.com | @romangram_com