#بی_تو_مگه_میشه_پارت_97
زنگ در ورودی باعث شد هول شده به مامان نگاه کنم...با ارامش
نگاهش گفت: هول نشو...فقط با ارامش..خودتو کنترل کن عزیزم... من میرم بیرون تا شما حرف بزنین.
سرمو نامطمئن به نشونه تایید تکون دادم و بعد به سمت اتاق رفتم و در و پشت سرم بستم....
روی تخت نشستم... دلم نمیخواست حتی قیافشو ببینم...اگه میتونستم میکشتمش...
در اتاق با صدای بدی باز شد...به گوشه ای خیره شده بودم ...حتی عقم میگرفت نگاش کنم....نفس نفس میزد...صدای نفسای عصبیش اتاقو پر کرده بود...اومد جلو دستمو محکم کشید به سمت خودش...با این کارش به سمتش کشیده شدم و جلوش وایسادم...
تو چشمای هم خیره شده بودیم..تو چشماش عصبانیت و خشم و تو چشمای من نفرت موج میزد... نباید میزاشتم منو خورد کنه....
- با اجازه کی وسایلتو جمع کرد اومدی اینجا؟
با قاطعیت تو چشماش زل زدم گفتم: با اجازه خودم..
صداشو بالا برد و همونطور که بازومو فشار میدادگفت:
_تو خیلی بیجا کردی...این لوس بازیا و مسخره بازیا رو تموم کن و جمع کن بریم...
درحالی که تلاش میکردم بازومو از حصار دستش جدا کنم مثل خودش
صدامو بالا بردم و گفتم:
_هیچ جا باهات نمیام...من دیگه با تو بهشتم نمیام....از این جا برو اقای تاج الدین...
- تو چت شده؟ زده به سرت؟ تا دلیل این کارتو ندونم ولت نمیکنم...
پوزخند صداداری زدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com