#بی_تو_مگه_میشه_پارت_96

- ما با هم تفاهم نداریم..
- تفاهم ندارین؟...یعنی چی؟..اخه مگه چند وقت از ازدواجتون میگذره اخه؟
نفسمو هل دادم بیرونو گفتم: از اولشم خوب نبودیم...همش دروغ بود...
با بغض ادامه دادم: خوشبخت نبودیم....
- چی شد که حالا فهمیدین به درد هم نمیخورین؟
- مامان خواهش میکنم بس کن...دوسم نداره...همین..دیگه بسه...حالم خوب نیست...
- دوست نداره؟ ..
- اره مامان... مثل غریبه هاییم..
هه...مجبور بودم چه چیزا بگم...البته دروغم نگفتم..دوسم نداشت...همه حمایتاش...همه ى حرفاش...همش دروغ بود...لفظ خ*ی*ا*ن*ت تو ذهنم میچرخید...
مامان با ناراحتی از اتاق بیرون رفت و بازم من موندم..منی که دیگه باید قوی می بودم... ...هنوز نیم ساعت نگذشته بود صدای اف اف بلند شد....
مثل جت از جام پریدم...تو سالن مامانو دیدم که دستش سمت دکمه اف اف رفت تا درو بازش کنه.یه نهههههه بلند گفتم رفتم جلوش ایستادم..

- مامان تو رو خدا باز نکن..خودشه...اونه که داره پشت سر هم اینطور زنگ میزنه...مامان درو روش باز نکن...اون..صدای زنگ گوشیم بلند شد....میدونستم خودشه...

مامان یهو از غفلتم استفاده کرد و دکمه اف اف و زد....

- مامان..
- بسه هانا.بزار بیاد داخل مشکلتونو حل کنین..اگه حلم نشد حداقل بهش بگو تمومه...دلیلاتو بش بگو..من خوشبختیتو میخوام عزیز دلم...اما تمام سعیتونو بکنین مشکلاتتونو حل کنین و دوباره کنار هم باشین...یه مدته عمت همش بابت عروسی شما بهم گیر میده...حالا بگم عروسی نگرفته دارن جدا میشن؟ جدا از اون ارسلان پسر خوبیه... دیگه سفارش نکنم...


romangram.com | @romangram_com