#بی_تو_مگه_میشه_پارت_95
تا اومدم حرف بزنم صدای زنگ گوشیم بلند شد...با دیدن اسم
ارسلان گوشی رو رو سایلنت گذاشتم ....بزار هر وقدر دلش میخواد زنگ بزنه....
- مامان ساعت ؟
- 9 عزیزم...نمیخوای بگی چی شده؟ ....جونم به لبم اومد.
- من...
ایندفعه صدای تلفن مانع از ادامه حرفام شد...
مامان همین طور که از روی تخت پامیشد گفت:
_ مطمینم این تماسا به اون قضیه ای که تو الان اینجایی مربوط میشه...
صدای ناراحت مامان رو که با تلفن صحبت میکرد و میشنیدم اما هنوز
همونطور رو تخت نشسته بودم...
صدا قطع شد و بعدش مامان اومد تو اتاق...چند بار صدام کرد اما اصلا حال و حوصله جواب دادن رو نداشتم.فقط به یه گوشه خیره شده بودم ...تا اینکه اومد و جلوی پام نشست و صورتمو با دستاش
گرفت و با نگرانی به چشمام خیره شد...
- دختر قشنگم...چت شده تو اخه؟تو که از زندگیت راضی بودی...چرا
ارسلان میگه وسایلتو جمع کردی ؟چرا بی خبر اومدی؟ نگو که درست فکر میکنم؟
- درست فکر کردی مامان..
هییییین بلندی گفت و با ناباوری بهم زل زد..
- میخوام جداشم..
با دلواپسی گفت : چرا یهویی این تصمیمو گرفتی؟ ..
romangram.com | @romangram_com