#بی_تو_مگه_میشه_پارت_94
با دودلی جلو رفتم ..
...اول خواستم زنگ بزنم اما یاد کلیدم افتادم. کلید و از کیفم دراوردم و درو اروم باز کردم...چراغا خاموش بود اما با نورای خیابون میشد داخل و دید.در ورودی رو هم اروم بازکردم.چمدونمو اروم به سمت اتاق سابقم کشیدم..اتاقی که بازم باید اتاقم باشه....در رو بستم و چمدون رو رها کردم و با ارامش خودمو روی تختم رها کردم....حالا میفهمم چقدر اون روزا خوشبخت بودم.روزایی که نمیدونستم خ*ی*ا*ن*ت چیه؟ ...پس زده شدن رو ندیده بودم....مگه من چند سالم بود که این همه سختی رو باید تحمل میکردم؟.....
با هزار فکر و خیال خوابم برد.با صدای مامان بیدار شدم:
- هانا!...عزیزم...مامان بیدار شو
چشمای بازم رو که دید گفت: سلام عزیزم.
رو تختم نیمخیز شدم و گفتم: سلام مامان..
- سلام به روی ماهت ...خوبی ؟
لبخند تلخی زدم و گفتم:
_ بد نیستم.
مکثی کرد و گفت: کی اومدی؟ ...اخه من متوجه نشدم.
- دیشب..اومدم پیشون بمونم.
لبخندی زد و گفت: ارسلان رفته سفری چیزی؟....اخه تو از این کارا
نمیکردی...ازدواج کردی ماروهم یادت رفت..
- نه مامان ارسلان خونس...
- میدونم...امروز همه
خونن...جمعسا...فقط موندم چرا تنها اومدی...
romangram.com | @romangram_com