#بی_تو_مگه_میشه_پارت_93
اروم از روی تخت بلند شدم و بعد از این که با احتیاط لباس پوشیدم چمدونو از توی کمد بیرون اوردم ....
یادم افتاد مدارکم رو بر نداشتم .....
شناسناممو یه سری چیزای دیگه رو هم از کشو میزم برداشتم و اخرین نگاه و به کسی که دیگه برام غریبه شده بود انداختم....
پاهام داشت شل میشد...همون حس نادر ناخواسته دوباره تو وجودم داشت جریان پیدا میکرد ...
اما...نه...دیگه بسه...چمدونو تو بغلم محکم گرفتم که صدا ایجاد نکنه...از اتاق رفتم بیرون....
چراغای پایین همه خاموش بود...و
به جز یه چراغ لایت که فضا رو کمی روشن میکرد چیزی نبود....با هر مصیبتی بود چمدونو تو بغلم از
پله ها پایین بردم.....تو حیاط شماره آژانسو گرفتم و خواستم سریع ماشین بفرستن....یه ربع طول کشید که صدای بوقشو شنیدم...سریع تا بقیه بیدار نشدن از خونه خارج شدم...
راننده با دیدن چمدونم از ماشین پیاده شد..
- سلام خانم..بدین به من میزارم صندق عقب..
- سلام...ممنون میشم..
سوار که شدیم نگاهی به ساعتم کردم..
..2بود...
وای اخه من این موقع چطور برم دم خونه بابا اینا...نگران میشن...
اما چاره ای نداشتم...پیش ثری هم نمیشد برم....پس تردیدامو کنارزدمو ادرس خونمونو دادم....
وقتی دم خونه نگهداشت با تعلل کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم....چمدونمو برام اورد و بعدش با ماشینش دور شد....تنم یخ زده بود....با چه رویی برم تو خونه بشون بگم چی؟
بگم اومدم بمونم پیشتون؟ بگم دیگه شوهومو نمیخوام؟ اصلا باید
چی بگم؟ بگم خ*ی*ا*ن*ت کرده؟ غرورم جلو پام بیفته تا اسباب بازی شوهرم نشم....اونوقت نمیگن این همون بود که خودت خواستی..همونی که تو بغلش بودی......
من به هیچکدوم از اینا فکر نکرده بودم....ولی دیگه راه برگشتی نبود.باید تسلیم تقدیرمیشدم و میپذیرفتمش یا اینکه اونقد میجنگیدم تا بالاخره بتونم به زندگی که میخوام برسم....
romangram.com | @romangram_com