#بی_تو_مگه_میشه_پارت_92

پاشدم و چمدونمو از کمد بیرون اوردم ...
لباسامو تند تند توش چیدم...
میدونستم حمامای اخرشبش طول میکشه...
خواستم عکس کنار پاتختی رو بردارم...
عکس تکیش بود...اما قابو رو تخت کوبیدم...
این مرد باید از دل منم و از زندگیم میرفت بیرون....
این مردی که با بی رحمی تمام غرور منو خورد و زیر پاش له کرد ....
بدون توجه به وجود من رفت و با اون ...
حتی ادامش برام سخته ....
حتی یه لحظه هم عذاب نکشید....؟؟؟ چطوری وجدانت بهت اجازه داد...؟؟؟
اشکامو کنار زدم...
برای این تصمیم باید مصمم باشم نبایدتردید داشته باشم.....
چمدون که اماده شد ... گوشه ای ازکمد قایمش کردمو خودمو گوشه تخت جمع کردم و چشمامو بستم...
صدای در حمام اومد ....بعد چند لحظه تخت پایین رفت و حضورشو حس
کردم....حضوری که تا یک هفته پیش سلول سلول از بدنو گرم میکرد ... به آتیش میکشوند از عشقش ...
اما الان با فکر این که همین حضور برای یه نفر دیگه هم بوده و اتفاقا ثمره ای هم داشته ...سلول سلول از بدنم که هیچ ... قلبم ... تمام وجودم از آتیش حسادت و نفرت داغ میشد ...
نزدیکم شد و نفساش به صورتم میخورد...نکن...من میمیرم وقتی نفساتو لمس میکنم...
پشتم بهش بود...گونمو ب*و*سید و بعد با همون فاصله ای که ازش گرفته بودم خوابید....
یک ساعت گذشت تا مطمین شدم خوابه...نفسای عمیق میکشید ...

romangram.com | @romangram_com