#بی_تو_مگه_میشه_پارت_91
منم همین حسو داشتم ... بعد از اولین آیه ... بعد از " بله " ای که جوره دیگه تصورش میکردم و به اجبار از لبم اومد بیرون ...
بعد لمس تنم ب*و*سیله کسی که نصف دینش بواسطه همون آیه ها و " بله " ی هر چند بی میل من کامل شده بود ....
حسی که عقل میگفت اجباره ... بهت تحمیلش کردن ...
اما اون مرکز ثِقل آدمیتم ... همون که بهم جون میده ... حیات میده ....
همون گفت درسته تحمیله درسته اجباره ...
اما الان وجودته ....
همین ...
به همین سادگی ....
به همین سادگی دلمو باختم و الان منم و جای خالیش....
درست همون لحظات بود که حسم شکوفا شد ....
بعد از اون رشد پیدا کرد ...
بعدتر با هر نگاهش بی تاب شد ...
خیلی بعدتر که برای من زود گذشت بلخره آروم شد ...
با اولین هم آغوشی... با اولین ب*و*س*ه ...
با زمزمه هایی که برای این قلب خالی اولین و آخرین بود ....
انگار سهم من همون آروم شدن بود و بس ... مگه چقد گذشت اصلا ... این ارامش به یک ماهم نرسید ...
و حالا ...
رسیدم ته خط ...
نباید دیگه گریه میکردم... نباید .. میخواستم از هرچی که رنگ و بویی از ضعف داره دور باشم..
romangram.com | @romangram_com