#بی_تو_مگه_میشه_پارت_90
هیچ وقت تا حالا انقدر خودمو در برابرش خوار وضعیف حس نکرده بودم هیچ وقت فکر نمیکردم تا این حد احمق باشم و نتونم چهره واقعی افراد رو بشناسم ...
منه احمق با این که میدونستم قبلا با زنای زیادی بوده ..میدونستم همیشه اونقدر زنای رنگارنگ اطرافش بوده که امکان نداره بتونه به یه نفر پایبند باشه ...
میدونستم و بازم دلبستم...
میدونستم و این دل لعنتیم کار دستم داد ...
اما مگه دسته منه ؟...این دل لعنتیمه...دلی که منو به این وضع کشونده...
بین گریه پوزخندی زدم و گفتم: اسمش دله...اگه قرار بود منطق سرش بشه اسمشو میزاشتن مغز...
به خاطر دلمه ...تا نگاهش میکنم ...
همین که جذبه ی نگاهش منو میگیره ...
همین که ریتم نفسش میپیچه تو سرم ...
دقیقا همون لحظه ...حس میکنم اکسیژن ندارم ... نفس ندارم ...و تنها درد من عاشق شدنم بود ...
مگه دست من بود که با اولین آیه هایی که بینمون خونده شد حس کردم یه چیزی رو قلبم سایه انداخت ...!!!
مگه دست من بود که با اولین لمس شدن بعد از محرمیت ... همون لحظه که دستمو گرفت و حلقه رو دستم کرد ... همون لحظه ...
یه چیزی ... یه حسی ... مثه جرقه ... مثه یه شروع لحظه ای ... مثه , مثه یه تولد ...اره ... همون لحظه بود که تو وجودم متولد شد ...
همون تولدی که حس مادر بودن ناخواسته رو بهم القا کرد ...وقتی تو قلبم جا گرفت....قلبمو به نام خودش زد...
درست مثه همون مادرا که اولش نطفه ی متولد شده توی بطنشونو نمیخوان ...
اما یه حسی بهش دارن ... حسی که خواستن در عین نفرته...
حسی که منعت میکنه قبولش ... اما در عین حال تعلق خاطر بهش داری ...
عقل میگه ناخواستس اما این قلب لعنتی ...همین یه تکه گوشت که با هر بار ضربانش بهت حیات میده ....
میگه هر چی هم باشه وجودته... از خودته....
romangram.com | @romangram_com