#بی_تو_مگه_میشه_پارت_89

ارسلان دیگه نموند و دست منو کشید و همراه خودش به اتاق برد...
وقتی در و بست نزدیکم شد و باعصبانیت گفت:
_ قبلا هم زیاد باهات اینطوری حرف زده نه؟ و حتما تو هم هیچی نگفتی؟
از پروییش به جوش اومدم...اگه هر لحظه دیگه بود شاید
میپریدم بغلش..اما نفرت درونم باعث میشد اتیش انتقام تو چشمام موج بزنه...
نمیدونم از نگاهم چی فهمید که خشمش جاشو به تعجب داد..
با تعجب گفت:
_خوبی؟
داشتم خودمو لو میدادم...
کافی بود...باید بی سرو صدا برم..درسته میفهمه و میاد دنبالم..هه...از کجا معلوم شایدم راهو براش هموار کردم...واسه بودن با معشوقش وبچه ای که تو راهه..
نگاهمو ازش گرفتمو همونطور که خودمو مشغول نشون.میدادم گفتم: خستم...
چین ظریفی بین ابروهاش افتاد ...
یکم مکث کرد و گفت:
_ بخواب....منم میرم یه دوش بگیرم...
سرمو اروم تکون دادم و به سمت تخت رفتم....
حوله تن پوشش رو برداشت و در حمام رو باز کرد...قبل از این که بره
داخل اروم گفت:
_بش فکر نکن...
وقتی صدای باز شدن دوش اب اومد اشکای منم باهاش راه گرفتن....

romangram.com | @romangram_com