#بی_تو_مگه_میشه_پارت_88

- ممنون عمو سیر شدم...
ارسلان گفت:
_ بشین منم بخورم با هم بریم.
- یکم بی حوصلم...میرم بعد تو بیا...
با صدای عزیز نگامو بهش دوختم...
- زنم زنای قدیم...میموندیم تا شوهرمون از غذا راضی نبود از
جامون پا نمیشدیم...هر چند اون موقع ها زنا خودشون اشپزی
میکردن...مادرتم همینطور بود..
نچ نچی کرد و میخواست ادامه بده که..
با این حرفش داغ کردم و خواستم جواب بدم که ارسلان از جاش
پاشد هنونطور طبق عادتش دستشو به گوشه بینیش کشید و با
عصبانیت و صدایی که سعی در کنترلش داشت گفت:
_ عزیز اینی که باش حرف میزنی زنمه.... یادتون که نرفته همتون بسیج شدین تا به هر ریسمانی چنگ بزنین ما باهم ازدواج کنیم....حالا که ازدواج کردیم دنبال به هم زدن ارامشمون نباشین...زن من خانم این خونس...همونطور که تو این خونه اشپزی و خیلی از کارا وظیفه خانم خونه نیست..پس وظیفه زن منم نیست...ولی اگه دلش خواست میتونه این کارا رو بکنه...اما وقتی دلش خواست...میدونین که به مال و ثروتتون احتیاجی ندارم ...همون موقع هم گفتم...اونقدر دارم که این چیزا رو نخوام...پس اگه یه بار دیگه باعث ناراحتی زنم بشین یه
لحظه هم اینجا رو تحمل نمیکنم......
مات حرفاش بودم که عزیز گفت:
_ارسلان... این چه حرفاییه به من میزنی...من فقط خوبی و صلاحتونو می خوام...
- عزیز جون خواهشا خوبی وصلاحمونو به عهده خودمون بزارین...
عمو بالاخره به حرف اومد و گفت:
_بهتره تمومش کنیم...

romangram.com | @romangram_com