#بی_تو_مگه_میشه_پارت_87
میدم که خ*ی*ا*ن*ت به من اونقدرام
اسون نیست...
شب که اومد.خونه خیلی سعی؛کردم عادی
باشم و خفش
نکنم...همش تصویر دراغوش کشیدن اون دختره میومد جلوچشمام...ارسلان.. چطور تونستی؟حالم از این.دنیایی که مرد حق هر کاری رو داره بهم میخوره...مگه ما زنا چه گ*ن*ا*هی کردیم که باید اینجوری عذاب بکشیم؟
سرمیز شام همش با غذام بازی میکردم فکرم حول کاری که میخواستم بکنم بود..
این که تا حالا هم صبر کردم خودش خیلیه....
- هانا.
صداش اشکو تو چشمام جمع کرد...ارسلان من عاشقت شدم چطور تونستی؟...من هرشب منتظرت بودم... منو توی تختمون تنهام ميذاشتی و یکی دیگه رو همراهی میکردی؟
پلک زدم تا اشک چشمم برطرف
شه....با سردی نگاش کردم و گفتم: بله.
با چشم به بشقابم اشاره کرد و
گفت: چرا بازی میکنی با غذات؟ بخور دیگه...
نگاهمو ازش گرفتم
...از چشمایی که دلم میخواست ساعتها توش غرق بشم....عشق من مثل جنینی بود که تازه رشد کرده بود..ارسلان با خ*ی*ا*ن*تش سر عشقمو برید... به بشقابم خیره شدم....همین چند قاشقی هم که خورده بودم بس بود.. بدون اینکه جوابشو بدم به عمو و مامان و عزیز نگاه کردم و گفتم: ببخشید نوش جون همگی...از جام بلند شدم که عمو گفت:
_تو که چیزی نخوردی...
romangram.com | @romangram_com