#بی_تو_مگه_میشه_پارت_86
- خوبی دخترم؟
ملایم گفتم: من....مگه من چم شده؟
-عزیزم یادت نیست؟....تو راهرو کنار سالن افتاده بودی..انگار از هوش رفتی....هزاردفعه بهت گفتم خودتو تقویت کن...خیلی ضعیفی....عزیز دلم یکم به فکر خودت باش...حتما از ضعف بوده...دیشبم که حواسم بت بود
شام درست و حسابی نخوردی....
اگه صبح واسه نماز بیدار نمیشدم چی؟ معلوم نبود از کی افتادی
اونجا..
حرفاش مثل پتکی برسرم بود...
تازه فهمیدم دلیل بیهوش شدنم رو....
چیکار کردی باهام ارسلان؟
خدا لعنتت کنه...چطور تونستی؟..
مامان که حالمو دید بعد ازسفارشاتش از اتاق رفت بیرون...
رفت و من تنها موندم با تموم غمام...اولین بار بود که از یه آدم متنفر شده بودم.....
عشقم تو چند ثانیه تبدیل به نفرتی شده بود که تموم وجودمو پرکرده بود...
با اولین قطره اشکی که از چشمام چکید سریع با انگشتام پاکش کردم.
نه من نباید گریه کنم...از ضعفم بیزار بودم ...دیگه کوتاه اومدن و ضعیف بودن بسه...
از امروز اونی میشم که کسی نتونه خوردم کنه.....تا الان هرکاری واسه
به دست اوردنش کردم کافیه...
وایسا...وایسا و خوب نگاه کن ...
.بهت نشون میدم ارسلان...نشون
romangram.com | @romangram_com