#بی_تو_مگه_میشه_پارت_85

اونقد اروم حرف میزد که مطمئن شدم میخواد من نفهمم...
سریع از اتاق زد بیرون...به محض بیرون رفتنش یه مانتو که دم دست بود با شلوار ورزشیمو پوشیدم.
سوییچ ماشینش رو پاتختی بود.
پس بدون ماشین کجا رفته..
نمیتونه زیاد دور بشه...و از پله ها رفتم پایین.تو سالن نبود...دلشوره تموم وجودمو پر کرده بود....قلبم تند تند میزد و ازمواجه شدن با چیزی که فکرشم نمیتونستم بکنم میترسیدم. دکمه اف اف رو زدم....فکر کردم رفته..اما با دیدنش کنار کسی که مسبب حال این روزام بود نفسم بند اومد...دلشورم بی دلیل نبود..خدایا خواهش میکنم اون چیزی نباشه که بهش فکر میکنم..
سریع گوشی رو برداشتم و سعی
کردم بفهمم چی میگن..
- بهاره تو دیوونه شدی؟..اومدی اینجا چیکار؟
- تو چه مرد بی مسیولیتی هستی...
ارسلان تو پدر بچمی...تو باید با من باشی .کنار من باشی...نه این زن..که میدونم هیچ حسی نسبت بهش نداری...
اومد جلو و دستاشو رو صورت ارسلان گذاشت و گفت: ارسلان تو در مقبال منو بچت مسئولی...این زن و ول کن...
- از کجا معلوم اون بچه من باشه؟
- من و تو با هم بودیم.این بچه حاصل عشق بازیمونه.بهترین روزامونو یادمون میاره.چطور میتونی انکارش کنی؟
دیگه هیچی نمیشنیدم...دست وپام یخ کرده بود.در واقع تموم جونم میلرزید...پاهام تحمل سنگینی وزنمو نداشت...نفهمیدم چی شد که سقوط کردم.....
چشمامو که باز کردم اولین کسی که دیدم محبوبه بود....اونم تا دید چشمامو باز کردم با خوشحالی از اتاق خارج شد.....
نگاهمو گوشه گوشه اتاق چرخوندم
تا شاید موقعیتو درک کنم....رو تخت توی اتاق دراز کشیده بودم.....
با احساس درد شدید از ناحیه سرم دستمو روی گیج گاهم فشار دادم.....
با صدای مامان چشمامو باز کردم....

romangram.com | @romangram_com