#بی_تو_مگه_میشه_پارت_84
اما ایستاد ... کنارم ایستاد ... از اولم کنارم بود ...مقابلم نبود ...
روبه روم نبود ...
تو میدون کنارم بود ...
همدم بود ....
حالا این همدم ... این یار ... این تکیه گاه ...
میتونه با خ*ی*ا*ن*تش خط بطلان رو تمام باورهام نسبت به خودش بکشه ...
میتونه...؟؟؟
هرچیزی که بهش باورش واشتم از بین رفته ...
ارسلان من نمیتونه..چون من به دوست داشتنش خو گرفتم....من دوسش دارم.اونم همینطور...ارسلانم !من حس توی چشماتو میبینم...حسش میکنم.مگه من بدون توو تو بدون من میتونیم؟
شاید اولش سخت بود.شاید ازم متنفربود ...اما الان همسرشم....بعد از اون شبی که مال اون شدم.شبی که باهاش همبستر شدم از پیراهن تنشم بهش نزدیک ترم...من خصوصی ترینشم...
آهی از سر کلافگی کشیدم و نگاهم و ازش گرفتم ...
سرم رو به عادت این 3 هفته عاشقانه رو بازوش گذاشتم و با هزار فکر و خیال به خواب رفتم ....
با صدای خش خش آرومی کمی هوشیار شدم ...
چشمامو باز کردم...ارسلان بود...داشت لباس میپوشید...
فکر کردم صبح شده..اما با توجه به تاریکی هوا تعجم بیشترشد...
پس ارسلان این موقع کجا داره میره؟
اومد سمتم.سریع چشمامو بستم...فکر کنم میخواست بفهمه بیدارم یا
نه...صدای ویبره گوشیش هوشیارم کرد..
سریع جواب داد: دارم میام..اینقدزنگ نزن..
romangram.com | @romangram_com