#بی_تو_مگه_میشه_پارت_83

با پرویی نگام کرد و گفت:نمیای تو برام عوض کنی؟
پشتمو کردم و راه سالن رو در پیش گرفتم و گفتم:نخیر اقای پرو...
قهقهه بلندی زد و گفت: خب نیا... اما پشیمون میشیا...
خدایا خودت بهم صبر بده...
حالا که شوهرم اونی که میخوام شده...
حالا که همه چی خوبه خوشبختیمو برام حفظ کن...
من تازه داشتم معنی عشق رو درک میکردم...تازه روحم اروم شده بود وجسمم به امید دیدن یه نفر زندگی میکرد...
شام تو ارامش صرف شد...بعد از اون جریان دیگه با عزیز حرف نمیزنم.
البته قبلا هم حرف نمیزدم...اما با حرفایی که دیروز زد هرچند حقیقتو گفت اما دلمو شکست...
هر چی بود کسی که راجبش حرف میزد مامانم بود...درسته ازش دلگیر شدم...اما دوسش داشتم...
اون بابت خونوادش خجالت کشیده بود..
درست نبود به روش بیارم...هرچند منو از واقعیت دور کرده بود...هرچند دروغ گفته بود...
بعد از شام چون ارسلان خسته بود رفتیم که بخوابیم...تا سرش رسید به بالش خوابش برد...
سرمو به دستام تکیه داده بودم و خیره نگاهش میکردم ...
داشتم به این فکر میکردم این مردی که الان کنارم بخواب رفته ...
همین کسی که با وجود ندونم کاری که مقصر من بودم جلوی همه ایستاد و مرد و مردونه گ*ن*ا*ه منو گردن گرفت ..
به همه دروغ گفت دوستم داره ...
فقط برای حفظ آبرو .. برای حفظ غیرتش ...
شرفش... غرورش ... یا هر چیزِ دیگه ...

romangram.com | @romangram_com