#بی_تو_مگه_میشه_پارت_82
فکر میکرد تنها دلیل گوشه گیری و غصه خوردنم به خاطر جریانِ مامانه...
نمیدونست رفتارای مشکوکش و اون دوست دختر قدیمیش مسبب این حالمه... دوس دختر قدیمش؟
خودمم شک داشتم...همین شک بود که تو تموم جونم ریشه زده بود.
شب که از سرکار اومد سعی کردم مثل همیشه باشمو این رفتارمو کنار بزارم....
بالاخره اگه چیزی باشه معلوم میشه...
تا کی خودمو خورد کنم بشکنم...باید محکم باشم...وقتی به استقبالش رفتم تعجب کرد ...
ب*و*سیدمش و با خوشرویی خسته نباشید گفتم...
با لبخند خاصی گفت: آفتاب از کدوم طرف در اومده هانا خانوم مهربون شده؟
با ناز مثل قبلنا گفتم: یعنی قبلا مهربون نبودم..
اومد نزدیکم ترو لب پایینم که زیر
دندونم بود و با انگشتش بیرون کشید
و درحالی که نگاش خیره به لبم بود گفت:هزار دفعه گفتم با اموال من درست برخورد کن...
تندی ازش فاصله گرفتم و گفتم: اااا ارسلان! یهو یکی میبینه...
- خب ببینه.مگه خلاف شرع کردم...با دوس دخترم که لاس نمیزنم...زنمی..
وقتی گفت دوس دخترم دلم ریخت...
کلمه دوست دختر فقط چهره یک نفرو تو ذهنم تداعی میکرد ...
اونم بهاره بود ... یا شاید بهتر بگم مادر بچه ی ارسلان بود ..
خدایا چرا هرچی میخوام فراموش کنم از ذهنم نمیره....بحثو عوض کردم و با بی حالی گفتم: بهتره زودتر لباستو عوض کنی بیای شام...
romangram.com | @romangram_com