#بی_تو_مگه_میشه_پارت_81
اما عزیز بی توجه ادامه داد:مادرتو هیچکدوممون نخواستیم...تو خونه های مردم کلفتی میکرد...در سطح خونوادمون نبود...اما بابات خواستش...بابات بهش بها داد. وگرنه جز یه خونه اجاره ای و یه دنیا قرض و بدهی چیزی نداشتن...حالا جرئت میکنه تو رو ببره خونه پدریش و بهت نشون بده ؟...
نیش خندی زد و ادامه داد: اصلا بعید میدونم چیزی راجب خونوادش بت گفته باشه...
با ناباوری نگاش کردم و بریده بریده گفتم:مامان با فامیلش قهره..پدر مادرشم از دست داده..
عصاشو رو زمین کوبید: مگه احمقی که باور میکنی...مگه با کل فامیل میشه قهر کرد..
- به خاطر ازدواج با بابا...
- از خداشونم بود پسرم دامادشون شد..به خوابم نمیدیدن...
شکه شده بودم...امکان نداشت...تحمل جو سنگین به وجود اومده سخت بود...
از قضایای قبلی گنگ بودم ... گنگ تر شدم ...
عقب عقب سالن رو ترک کردم و با دو از پله ها بالا رفتم و صدای مامان هم نتونست متوقفم کنه....
رسیدم به اتاق در و پشت سرم قفل کردم...تکیه به در سر خوردم...
مامان به در تقه میزد:
_هانا..عزیزم خوبی؟...تو رو خدا درو باز کن.
با گریه داد زدم:
_ حالم خوبه.. تو رو خدا تنهام بزارین...
کمی بعد صدای قدماشو که دور شد شنیدم....بلند شدم و خودمو رو تخت انداختم....اشک میریختم...نه به خاطر اینکه مامانم از خونواده سطح بالایی نبود...چون بهم دروغ گفتن...
مگه من از زندگی چی خواستم؟ چرا همه دست به دست هم میدن کمرمو خم کنن؟
حلقه اشک تو چشمام هرلحظه بزرگتر میشد و دیدمو تار میکرد...نمیتونم بگم دروغه...چون همش واقعیته...
*******
حالم از اون روز بدتر و بدترشده بود....اونقد که ارسلانم شاکی شده بود...
romangram.com | @romangram_com