#بی_تو_مگه_میشه_پارت_80
چند روزی از اون روز گذشته بود...هر چی میخواستم بهش فکر نکنم نمیشد...
این مدت تلفنای مشکوک ارسلان خیلی رو مخ بود...تا گوشیش زنگ میزد میرفت یه گوشه و با عصبانیت جواب طرفو میداد....
استرس داشتم...تموم روز یا خواب بودم یا با خودم حرف میزدم....بذر شک و دودلی بدجور به جونم افتاده بود...
حساس و زود رنج شده بودم......
مثلا همین دیروز عزیز سر میز ناهار بهم گفت:کی قراره بچه بیاری؟؟؟
هر چند مامان هم بود اما اون هیچوقت جواب عزیز و نمیداد...نمیخواست حرمتا زیر سوال بره..
ترجیح دادم منم چیزی نگم...اما انگار ول نمیکرد..
- این خاندان وارث میخواد...ارسلان باید پسردارشه...
طاقتم تموم شد و قاشقمو با ضرب تو بشقاب انداختم و از رو صندلی بلند شدم و گفتم:
اما این زندگی ماس..خودمون تصمیم میگیریم...
مامان سرزنش وار بهم نگاه کرد و لبشو گاز گرفت و گفت: هانا!
- بزار بگه..
بالاخره اینم دختر همون زنیه که نمیخواستمش...از دختر ناهید بیشتر از این برنمیاد...
با گنگی نگاش کردم وگفتم: منظورتون چیه؟
همونطور که سرش توی بشقابش بود .. پوزخندی زد و گفت:
_منظورم مادرته..
مامان رو به عزیز ملتمسانه گفت: عزیز خواهش میکنم..
romangram.com | @romangram_com