#بی_تو_مگه_میشه_پارت_79
عمو لبخندی زد و گفت: زنده باشی دخترم...اما دیگه حسرت یه بابا گفتنو ازم محروم نکن....
لبخند خجولی زدم و گفتم: ببخشید.هنوز عادت نکردم.
مامان؛ محبوبه خانمو صدا کرد و گفت شامو برامون گرم کنه.به ساعت که نگاه کردم 11:20 دقیقه رو نشون میداد...وای یعنی من این همه خوابیدم؟
هنوز تو بهت بودم,که مامان گفت: بشین دخترم تا غذا رو گرم کنه...ارسلان مامان تو هم بشین....
هردومون کنارهم رو مبل دو نفره روبروشون نشستیم...
مامان همونطور که سرش پایین بود گفت: ارسلان..مامان..میخواستم یه چیزی بگم..
ارسلان نگاهی به مامان کرد و با ارامش گفت: جونم بگو مامان
مامان همینطور که با انگشتای دستش بازی میکرد گفت:عمت اینا و بقیه فامیل منتظرن شما عروسی بگیرین...اخه مامان جان الان شما عقدین...هیچ جشنی هم براتون نگرفتیم که بگیم حداقل یه جشن گرفتیم...الان همه انتظار دارن...
- فعلا نه مامان...بزارین یه مدت کارام سبک شه.. حتما...
مامان لبخندی زد وسرشو تکون دادو گفت: هرجور خودتون میدونین...
با اومدن محبوبه خانم به سالن... و اینکه غذامون حاظره با هم پاشدیم و رفتیم سرمیز....دلگیر شدم...از این که چرا ارسلان از من نظری نخواست..عقده ای نبودم...اما خب مثل بقیه دخترا برای عروسیم برنامه داشتم....
لباس سفیدی که تو دوران نوجوونی با بچه ها خودمونو توش تصور میکردیم دلم میخواست ...
دلم میخواست مثه بقیه دخترا با عزت و احترام .. با اشکی که مامان و بابام بخاطر دوری از من میریزن راهی خونه بخت بشم ..
میخواستم ... میخواستم مثه هر دختری فکرِ همسرم.شوهرم. شریک زندگیم فقط با من باشه ... فقط من ....
من تنها خواستم یه زندگیه عادی مثل بقیه داشته باشم ... همون بقیه ای که شاید آرزوی موقعیت من و. من آرزوی زندگیه اونها رو دارم ...
فقط تنها خواسته هام این بود ...
زیادم نیس.. اما اون بالایی مثه این ک برای من زیاد میبینه... زیادی که برای من کمِه...
romangram.com | @romangram_com