#بی_تو_مگه_میشه_پارت_78

حالش بد بود و نمیشد از زیرش در برم فکری اومد تو سرم..
- ارسلان امشب نمیشه.مریضم...
- سردرد که مریضی نیست خانومم...بعدشم من چیکار سردردت دارم...
- عادتم ارسلان...

انگار بادش خالی بشه...ازم جدا شد و با اخم شدید و بداخلاقی گفت: _اخه این چه وقتش بود...مگه هفته بعد نبود؟
- خب جلو انداختم...
- مگه استرس داشتی؟...نکنه به خاطر دعوات با اون دوست خروس بی محلته؟
ناخودآگاه خندیدم...
صفت خوبی میتونست برای این شخصیت تو زندگیم باشه...
: نه چیکار اون داری تو؟
- گفتم اگه تقصیر اونه برم دم خونشون به خاطر گند زدن به امشبم بیچارش کنم...
اینقد جدی میگفت که.دوباره خندم گرفت...
- شام که نخوردیم بریم حداقل اونو بخوریم..تو رو که نشد بخوریــ ...
لبمو گاز گرفتم وگفتم: ارسلان
اخماشو تو هم کشید و گفت: گاز نگیر این لبارو...به اینا چیکار داری تو....
بعد بدون اینکه فرصت حرف زدن بهم بده دستمو کشید و از اتاق بیرون برد....
همین که از پله ها پایین اومدیم عمو رو دیدم که با زن داشتن تی وی نگاه میکردن...تا چشمشون به ما افتاد.سریع سلام کردم..
- ببخشید عمو... مامان شما هم ببخشین.من یهو خوابم برد.

romangram.com | @romangram_com