#بی_تو_مگه_میشه_پارت_77
جملش سوال نبود ...
پاشد و اومد پشت سر من که روبروی آینه ایستاده بودم ایستاد و سرشو برد تو گردنم نفسای کش دار کشید...
مورمورم شد.ناخودآگاه سرمو کج کردم.حالا سرش بین گردنم و سرم گیر کرده بود.
در همون حالت با لحن خماری گفت:
- دلم برات تنگ شده.... آخخخخخ هانا...
سعی کردم از خودم دورش کنم...
با این ذهن مغشوش اصلا نمیتونستم..
- حالم خوب نیست ارسلان.امشب نه..
با صدای اروم گفت:
_ مگه چته؟
- سرم درد میکنه دیگه
خنده ارومی کرد و گفت:مگه من گفتم با سرت کار دارم؟..
با بدعنقی گفتم:
_ارسلان واقعا امشب نمیتونم...
هنوز حرفم تموم نشده بود که دستشو رو گودی کمرم کشید..
- ارسلان..
با صدای کشدار گفت:
_ جووووووون.....
romangram.com | @romangram_com