#بی_تو_مگه_میشه_پارت_76
از دستشویی که بیرون اومدم خودمو روی تخت انداختم...میخواستم با خواب خودمو از اتفاقات جدا کنم....کم کم پلکام روی هم اومد..
با صدایی چشمامو باز کردم.
ارسلان بود.سر کمد بود...یهو نگاش بهم افتاد ومتوجه بیدارشدنم شد.
- ببخش عزیزم .بیدارت کردم؟
سعی کردم اتفاقات صبح رو فراموش کنم و عادی رفتار کنم.
باید خودم این قضیه رو میفهمیدم..
طولانی شدن مکثم متعجبش کرد.نزدیکم شد و رو تخت نشست..
دستشو لای موهام برد و در حالی که نوازش میکرد
گفت: خانومم چیزی شده؟...
شاید اگه هر دفعه دیگه این لفظو به کار میبرد غرق لذت میشدم.
اما اینقدر فکرم درگیر بود که فرصت لذت بردن از عاشقانه ها رو نداشتم.....
خدا لعنتت کنه بهاره...ببین با روانم چیکارکردی....
بالاخره لب باز کردم وگفتم: چیزی نشده... سرم...درد میکنه...
- مامان میگفت با دوستت دعوات شده..
مامان...از دست تو.نمیتونی زبونتو نگه داری...
سرمو از رو پاش بلند کردمو از روی تخت پاشدم.در حینی که موهامو با یه کش میبستم گفتم:
- یه بحث جزیی بود..
نفس عمیقی کشید و شمرده گفت:
- واسه این بحث جزیی سرت درد میکنه؟؟؟
romangram.com | @romangram_com