#بی_تو_مگه_میشه_پارت_75

- ممنون مامان.بمونم خونه بهتره.
- هرجور راحتی عزیزم.
وقتی در رو بست دوباره هجوم اتفاقات به مغزم شروع شد...هزار جور فکر افتاد تو سرم...
نمیدونستم باید با کی حرف بزنم تا اروم بگیرم.

ثری نبودش...رفته بود مسافرت و نمیخواستم با حرفام ذهنشو درگیر کنم و مسافرتش کوفتش بشه.

به خودم نهیب زدم...این چه فکراییه که میکنی هانا..
باید به شوهرت اعتماد داشته باشی.شاید اون دختر میخواد زندگیتو خراب کنه.....
مگه یادت نیست اون موقع هم اویزون ارسلان بود...نقشه داره..میخواد ارسلانو مال خودش کنه...
اما از کجا معلوم.شایدم با هم بودن...حتما بودن که ادعا میکرد اگه پلیس بیاد برای ارسلان شر میشه...مطمئن بود....
رفتار ارسلان تو این مدت...
یواشکی حرف زدنش با گوشی...وای دارم دیوونه میشم....
درد شدیدی رو تو سرم احساس میکردم...ارسلان چطوری باش خوابیدی؟...یعنی تو بهم خ*ی*ا*ن*ت کردی؟...
از فکر خ*ی*ا*ن*تش حالم بدشد..هجوم چیزی رو پشت گلوم حس میکردم.با اولین عقی که زدم سریع پریدم تو دستشویی...عق میزدم و گریه میکردم....
شرایط بدی بود....از طرفی شک و دودلی ولم نمیکرد.
از طرفی هم خودمو به خاطر بی اعتمادی به شوهرم سرزنش میکردم..در واقع هر کس جای من بود وضعیتی بهتر از من نداشت...تازه معنی عشقو درک کرده بودم و دوسش داشتم....
خدایا کمکم کن...کمکم کن از پس این مشکل بربیام...خواهش میکنم دروغ باشه...اصلا یه خواب باشه...
بیدار بشم و بفهمم که جز یه کاب*و*س نبوده...

romangram.com | @romangram_com