#بی_تو_مگه_میشه_پارت_74


با صدای قدمایی که به اتاق نزدیک میشد خودمو جمع کردم..مامان نفس زنان دم اتاق ایستاده بود...خدایا حالا چی باید بگم؟


با نگرانی بهم خبره شد و گفت: خوبی عزیزم؟
میدونستم رنگم پریده و سوالش به همین خاطره...
لبخند زورکی زدم: خوبم زن عمو.

-این دختر اینجا چیکار داشت؟ دوستت بود؟

- اره ..دوستم بود.

- پس چرا اینقد زود رفت؟ چرا دعوا کردین؟.
اون لحظه اونقد عصبی بودم که نخوام به ولوم صدام توجه کنم.
برای دلگرمیش لبخند عمیقی زدم و

گفتم: نگران نباش مامان .سر مسئله ای ازش ناراحت بودم دعوامون شد...حل میشه.

با قیافه ای که نشون میداد حرفمو باور نکرده سری تکون داد و گفت: انشاءا..که حل شه...دخترم امروز تو خونه نمون.حوصله نداری اخه اگه میخوای با من بیا میرم خرید..

romangram.com | @romangram_com