#بی_تو_مگه_میشه_پارت_73

- چی شد؟....تعجب کردی نه؟ ...زیاد هیجان زده نشو..مرده دیگه یه روز هم ازت خسته میشه و شوتت میکنه تو خیابون...

عزممو جذب کردمو تخت و دور زدم و رفتم روبروش ایستادم ذل زد تو چشماش و.... با ارامشی که تو اون لحظه از خودم بعید میدیدم

گفتم: من به شوهرم اعتماد دارم....ارسلان به من خ*ی*ا*ن*ت نمیکنه...پس فکر جدایی مارو از سرت بیرون کن.تو در حد و اندازه ای نیستی که بخوای زندگیمو بهم بریزی...فهمیدی؟

با اعتماد به نفس به سمت در اتاق رفتم و بازش کردم..
- برو بیرون تا زنگ نزدم ارسلان بیاد حسابتو بده ...

قهقهه ای زد.... از لحن حرف زدنش و طرز نگاش عقم گرفت....

- باشه.حرفی ندارم.زنگ بزن به ارسلان...من امادم...

- از خونم برو بیرون تا زنگ نزدم پلیس...
با لحن محکم جواب داد:

موافقم...زنگ بزن ببینم چه دردسری برای پدر بچم درست میکنی...

بالاخره رفت...اما داغونم کرد و رفت...رو تخت نشستم و سرمو تو دستام گرفتم....

romangram.com | @romangram_com