#بی_تو_مگه_میشه_پارت_70
.
نفساش صورتمو نوازش میکرد.. .نخیر اینطور بیدار نمیشد....به لباش خیره شدم....و*س*و*س*ه ب*و*سبدنشون لحظه ای دست از سرم برنمیداشت...اخرش طاقتم تموم شد....ل*ب*امو به ل*ب*اش چسبوندم....شروع به ب*و*سبدنش کردم....چشمام بسته بود....چند لحظه بعد متوجه تکون خوردنش شدم.....اما اصلا چشمامو باز نکردم و به ب*و*سیدنش ادامه دادم...انگار از ل*ب*اش سیر نمیشدم....اونم کمی بعد موقعیت و درک کرد و شروع به ب*و*سیدنم کرد......با خشونت میب*و*سید...اونقد خشن که ل*ب*ام داشت از جاش کنده میشد.....این نشون از عطش زیادش میداد...انگار اتفاق ظهر بی تاثیر نبود و اتیش نیازشو شعله ور تر کرده بود....
ل*ب*اشو از ل*ب*ام جدا کرد و با شیطنت به چشمام خیره شد....
- کاری کنم پشیمون شی خانوم کوچولو...
مثل خودش لبخند شیطونی زدم و با عشوه سرمو کج کردم و گفتم: هیچوقت از بودن با شوهرم پشیمون نمیشم...
.
********************************
از درد به خودم میپیچیدم.....اشکم در اومده بود....به سرعت از روم پاشد و شلوارشو پوشید ....چند لحظه بعد کنارم رو تخت دراز کشید و یه قرص با یه لیوان ابو سمتم گرفت و با نگرانی گفت: عزیزم پاشو اینو بخور مسکنه...
همونطور که ملافه رو دورم پیچیده بودم نیمخیز شدم و قرص و خودم...دوباره دراز کشیدم... شدت دردم خیلی زیاد بود...یه دستشو از زیر ملافه رد کرد و شروع کرد شکممو ماساژ داد....
- ببخش عزیزم..همش تقصیر منه...باید با ملایمت رفتار میکردم
برای اینکه خوشیش کوفتش نده گریمو متوقف کردمو لبخند زورکی زدم و گفتم: من هنوز پشیمون نشدما.
خنده ای کرد: دیوونه منی تو..
********
با صدای دوش حمام از خواب بیدار شدم...طول کشید تا موقعیتمو درک کنم....لباس خواب دیشب تنم بود..لابد ارسلان تنم کرده....لبخندی زدم و چشمامو بستم و دیشب و به خاطر اوردم.دیشب زنانگی کرده بودم ...فکری به سرم زد ..از.رو تخت بلند شدم و لباس خوابمو از تنم در اوردم...به سمت حمام رفتم....لباس خوابو بیرون حمام تو اتاق انداختم رو زمین....
درو که باز کردم سرشو بالا اورد و ....
زندگی اینقد خوب شده بود که از خدامیخواستم هیچوقت این خوشی رو ازم نگیره...تنها ناراحتیم دلتنگی شیرین و فرزاد بود که عذابم میداد...ارسلان تا اسمشو میشنید کفری میشد و نمیشد کنترلش کرد...دو هفته ای از اون شب پرخاطره گذشته بود و من دیگه اون دختر منزوی نبودم،....امروز از صبح گوشی ارسلان بیش از صد بار زنگ خورد و اونم مجبور شد بره تو حیاط و حرف بزنه.هر بارم با عصبانیت گوشیشو پرت میکرد طرفی.جرئت نداشتم بپرسم چی شده...
اعصابش متشنج شده بود و نمیشد باش حرف زد....همش تو اتاق بودم و بیرون نمیومدم....نگران بودم و نمیخواستم عزیز اینا منو با این حال ببینن...حوصله جواب دادن به کسی رو نداشتم....
romangram.com | @romangram_com