#بی_تو_مگه_میشه_پارت_69
- محبوبه خانم کجاست...پایین ندیدمش
از جام بلند شدم و رفتم طرفش..
- کار داشت زود رفت..
سری تکون داد...
جلوش ایستادم و کواتشو باز کردم...
محو کارم شده بود....دکمه های لباسشو یکی یکی باز کردم...
زل زده بود بهم و چشم ازم برنمیداشت...
به چشماش نگاه کردم و گفتم: حتما گرسنه ای ...زود لباستو عوض کن بیا پایین...شام بخوریم.....
سریع از اتاق جیم زدم....تا اینجاش که خوب بود.باید ببینم بقیه راهو چطور میرم.....رفتم پایینو شامو کشیدم.....وقتی اومد بویی کشید و به بهی گفت و رو صندلی نشست...
حین شام خوردن هیچی نگفتم...اونم چیزی نگفت....در سکوت کامل شاممونو خوردیم.....بعد از اینکه سیر شد تشکری کرد و رفت تو سالن...
اسمون به زمین میرسه یکم کمکم کنه؟ مردا همشون همینن...یا شکم یا زیر شکم....خنده ای کردم و شروع کردم ظرفا رو جمع کردن....حال شستنشونو نداشتم....یعنی اونقد فکرم حول امشب میگشت که نمیتونستم کار دیگه ای بکنم....دیدمش که رو مبل جلوی تی وی لم داده.....وقتی دیدم جایی برام کنارش باز کرد و گفت:
- بیا اینجا
نچی گفتم و به سمت پله ها رفتم....قهقهه ای زد و بلند گفت: فرار کن بالاخره که گیرت میندازم...
لبخندی از این حرفش رو لبم اومد......
سریع رفتم تو اتاقو سریع لباسمو با یه لباس خواب مشکی عوض کردم.... لباس که نبود...نپوشیدنش سنگین تر بود اما امشب من به همچین چیزی نیاز داشت تا مردمو بی قرار کنم.....موهامو باز کردمو دور خودم پخششون کردم....خیلی جذاب شده بودم.....رو صندلی جلو اینه نشستم و ناخونامم لاک قرمز زدم....یه چشمک تو اینه به خودم زدم....عالی شده بودم....صدای پاشو از تو راه پله ها شنیدم....سریع چراغو خاموش کردم و خودمو انداختم رو تخت و پتو رو تا جایی که جا داشت روم انداختم....جز صورتم که اونم چیزی مشخص نبود......اونم فقط به خاطر چراغ خواب دیده میشد...
در اتاقو که باز کرد سریع چشمامو بستم...نگاه خیرشو.رو خودم احساس میکردم.....تیشرتشو در اورد و کنارم دراز کشید...اینو اصدای خش خش ایجاد شده فهمیدم.......پنج دقیقه که گذشت صدای نفسای عمیقش نشون از خوابش میداد...
پتو رو کنار زدم و خودمو اروم رو صورتش خم کردم
romangram.com | @romangram_com