#بی_تو_مگه_میشه_پارت_68

محبوبه زد تو صورتشو گفت: خاک تو سرم خانوم جون...این چه حرفیه میزنین..شما تاج سرمایین خانم.هر چی شما دستور بدین.
خندیدم و گفتم: شوخی کردم محبوبه جون....
- چی میخورین خانم...هر چی دوس دارین بگین تا بپزم.
امروز روز من بود....یکم فکر کرد و گفتم: لازانیا بلدی ؟
تندتند سرشو تکون داد و گفت: بله خانم جون...دخترخواهرم یادم داده.
لبخندی عمیق زدم و گفتم: خوبه پس...
یهو فکری به ذهنم خطور کرد...حالا که ارسلان داره بم نزدیک میشه چرا من نرم سمتش...
محبوبه داشت از اتاق میرفت بیرون که سریع گفتم: محبوبه جون!
محبوبه برگشت و گفت:بله خانم.امری هست؟
- میشه امشب بعد از اینکه شام پختین...برین خونه بغلی ؟
انگار گرفت منظورم چیه...چون سریع لبخندی زد و سرشو تکون داد و گفت: بله خانم حتما...
بعد از این که رفت نگاهی به ساعت انداختم 7 بود..فکر کنم طرفای 9 بیاد....خداروشکر حموم رفته بودم...تازه هم اپیلاسیون بودم....باید امشب مثل شبای دیگه نباشه...امروزم مثل روزای دیگه نبود....با فکرش لبخندی به لبم نشست...
**********************

9 و پنج دیقه بود ...محبوبه خانم رفته بود...و فقط من و اون بودیم.صدای در سالن اومد ....متعاقبش صدای قدماش که میومد بالا....در اتاق که باز شد چشم تو چشم شدیم...
لبخندی زد ....
- سلام.
-سلام.خانوم کوچولو.
بعد لبخندشیطنت امیزی زد....علنا به اتفاق ظهر اشاره کرد....سرخ شدم....

romangram.com | @romangram_com