#بی_تو_مگه_میشه_پارت_188
خداروشکر ارسلان خونمونو عوض کرد..
تو این خونه حس بهتری دارم..یه خونه دوبلکس شیک که طبقه بالاش سه تا خواب داشت...یه سالن بزرگ با دو دست مبلمان شیک ...اشپزخونه اپن و بزرگی که به یه قسمت سالن دید داشت....
هییییی...این 7 سال خیلی زود گذشت...نفهمیدم آروین چطور بزرگ شد...
خدایا معلوم نیست آروین خان کجا مونده...میدونه باباش اگه بیاد دعواش میکنه اما درس نمیگیره که...
صدای زنگ رو که متوجه شدم پریدم جلوی درو باز کردم...
- سلام.. خسته نباشی
خسته بود...اما لبخندی زد و بغلم کرد و پیشونیمو ب*و*سید..
- سلام گلم ...تو رو که دیدم خستگیم در رفت...
کیفشو ازدستش گرفتم...همینطور که به سمت پله ها میرفت کتش رو دراورد و گفت: آروین کجاس؟
به همراش از پله ها بالا رفتم و داخل اتاق شدم...شروع کرد دکمه های پیراهنش رو تند تند باز کردن...
یهو پیرهنش و دراورد و گفت: نگفتی کجاس؟
- با ارشامه دیگه...لابد خونه اوناس...
رو تخت نشست و جدی بهم نگاه کرد و گفت: هانا ساعت 9 شبه...اونوقت میگی لابد خونه ارشام ایناس؟...چرا اجازه میدی بره؟..
کلافه گفتم: مگه پسرتو نمیشناسی؟یه کاری بخواد بکنه به حرف منو تو گوش نمیده
اخماشو تو هم کرد و گفت:بزار بیاد بش میگم...
-اعصابتو خراب نکن... خسته ای...الان دیگه میاد...
نفسشو محکم هول داد بیرونو گفت: پام خیلی درد میکنه..
romangram.com | @romangram_com