#بی_تو_مگه_میشه_پارت_189

روی تخت کنارش نشستم و گفتم: الهی بمیرم...چرا؟
اخمی بهم کرد و گفت:خدا نکنه...
ادامه داد: امروز بس که دوندگی کردم و از اینور به اونور رفتم دیگه جون دارن...
روی زمین کنار پاش نشستم و جوراباشو دراوردم و به پاهای ورم کردش نگاه کردم...
اروم شروع کردم ماساژ دادن پاهاش...
چشماشو بست و گفت: اخیش...دستت درد نکنه..
بعد از پنج دقیقه صدای زنگ باعث شد ارسلان از خلصه بیرون بیاد...
- فکر کنم بالاخره اومد..من میرم پایین تو هم لباساتو زود عوض کن بیا...
- چشم عزیزم
همین که رفتم پایین آروینو دیدم که با چشماش که ازش ترس می بارید به کفشای ارسلان نگاه میکرد...
با شنیدن صدای صندلام یهو از جاش پرید...وقتی مطمئن شد ارسلان نیست و منم نفس عمیقی کشید و گفت: مامانی ترسیدم...
- تا حالا کجا تشریف داشتین؟
قیاقه مظلومی گرفت و با چشمای شیطونش گفت:مامان ارشام به زور نگهم داشت.گفت باید شام بخوری بعد بری...
- که آرشام به زور نگهت داشت؟...حالا شام چی خوردی؟
نیشش تا بناگوش باز شد و گفت: پیتزا..
اخم کردمو گفتم: ارسلان مگه دکتر نگفت نباید فست فود بخوری؟
- بیخیال مامان..من که زیاد چاق نیستم..
- اولا کی گفته چاق نیستی؟...یکم دیگه بخوری میترکی...دوما به خاطر اینکه تو سن رشدی میگم..این چیزا ضرر داره...فعلا هم به نفعته جلوی چشم بابات نباشی..
با چشمایی که به خاطر ترس از حدقه زده بود بیرون نزدیکم شد و گفت: بابا عصبانیه؟

romangram.com | @romangram_com