#بی_تو_مگه_میشه_پارت_186

با صدای آروین از پله ها پایین اومدم..به ژست طلبکار پسر 7 سالم خیره شدم...
- مامان این چه وضعشه؟
- باز دوباره چی شده؟
- بابا قرار بود ساعت 6 دوچرخه جدیدمو بفرسته دم در... الان ساعت هفته اما خبری از دوچرخم نیست..
به اخماش نگاه کردم....جذبه نگاش مثل ارسلان بود...این غد بودنشم از اون به ارث برده بود...
- بابا بهت گفته همین امروز؟
دستاشو به کمرش زد و گفت: معلومه که خودش گفت..
- خیله خب...پس من الان زنگ میزنم ببینم چرا نفرستاده..
موبایلمو برداشتمو شمارشو گرفتم...
- جونم خانومم.
- سلام عزیزم.
- سلام خانومی..جون دلم.بگو
- ارسلان تو به آروین قول دوچرخه دادی؟
- اره.چطور مگه؟
- میگه بش گفتی دوچرخش 6 میرسه دم خونه...
- اره بش گفتم..اما قرار بود درصورتی که کارنامش عالی باشه...امروز رفتم کارنامه اقا رو گرفتم..آقا کارنامش بسیار درخشانه...
- یعنی چی؟
- از خودش بپرس...من فعلا یکم سرم شلوغه.شب اومدم خونه راجبش حرف میزنیم...
باشه ای گفتم و قطع کردم...به آروین که با خیال راحت نشسته بود رو مبل و موز رو دولپی میخورد نگاه کردم...

romangram.com | @romangram_com