#بی_تو_مگه_میشه_پارت_185

تک خنده ای کرد و گردنمو ب*و*سید و گفت: جوووون...ترسیدی؟...از چی ترسیدی؟
دستامو شستم و تو همون حالت گفتم: نکن مورمورم میشه...
- اااا...دیگه چجوری میشی؟
- ارسلااااان..
با صدای خماری گفت: جوووووونم...
بدون اینکه اجازه بده اعتراضی کنم گفت:دلم برای عطر تنت تنگ شده.لامصب ..خیلی دلتنگتم....
حرفاش به دلم نشست.. دستمو روی دستش که دور شکمم قفل شده بود گذاشتم و سرمو برگردوندم عقب..
سرشو بلند کرد...نگاهم با نگاهش طلاقی کرد...خواستن توش موج میزد...چشمام کم کم بسته شد و طولی نکشید که داغی ل*ب*اش رو ل*ب*امو حس کردم..
هنوز از ب*و*سیدنش سیر نشده بودم که منو رو دستاش بلند کرد و به طرف اتاقمون برد...........
ملافه رو روم انداختم...زیر دلم درد گرفته بود...ارسلان نیم خیز شدو گفت: درد داشتی؟
- اون موقع نه...اما الان نمیدونم چرا درد,دارم....
- نکنه موقعش نبوده؟
با بدخلقی گفتم: دکتر که گفت بعد چهل روز مشکلی نداره...
- تا همین جاشم خیلی به این بچه و وضعیت تو آوانس دادم....بخواب یکم ماساژت بدم...
دراز کشیدمو پشتمو بهش کردم... پاشد شلوارکشو پاش کرد و باهمون بالاتنه ل*خ*ت از پشت بغلم کرد..با دستش شروع کرد دلمو ماساژدادن...زیر گوشم گفت: نمیخوای پاشی لباس بپوشی؟
اروم زمزمه کردم: نه...
کم کم با نوازش دستاش خوابم برد...



romangram.com | @romangram_com