#بی_تو_مگه_میشه_پارت_184


اخمای گره خورده رو بهم گفت: هانا پس بچه چشه؟
با نگرانی که از صدام مشهود بود گفتم: تازه اینطور شده...هرکاریش کردم ساکت نشد...
- یعنی چی؟شاید جاشو کثیف کرده..
رفتم جلوش ایستادم و بچه رو ازش گرفتم و نشستم روی مبل...ارسلانم کنارم نشست و شروع کرد آروینو نوازش کردن...
- نه عزیزم...تازه عوضش کردم...
- خب شاید گرسنشه...
-شیرم بهش دادم...
با عصبانیت گفت: خب دوباره بده...
پوفی کشیدمو لباسمو کنار زدم و سینمو تو دهنش گذاشتم.
ارسلان همینطور که به اروین نگاه میکرد گفت: بخور نفس بابایی...جون بابا......شروع کرد مک زدن...
بعد از گذشت چند ثانیه بعد اروم شد....این بچه تا بیاد بزرگ شه جون من باهاش میره...از بس که شیر میخوره...نوش جونت مامانی....
ارسلان نفسشو هل داد بیرون و گفت: خداروشکر...
بعد از این که سیر شد کم کم چشماش بسته شد و خوابش برد...
ارسلان بغلش کرد تا ببرش تو تختش بخوابونش و خودشم لباساشو عوض کنه...تو این فاصله منم سریع میزو چیدم....بعد از این که غذارو کشیدم ارسلانم اومد.....
بعد ازشام ارسلان رفت دستاشو بشوره منم ایستادم پای سینک تا ظرفارو بشورم...حال و حوصله ى ماشین ظرفشویی رو نداشتم...اونم واسه دوتاتیکه ظرف...
اخرین ظرفو برداشتم تا ابکشی کنم که دستی دورم حلقه شد...جیغ ارومی کشیدم و سرم و برگردوندم...
ارسلان سرشو تو گردنم برد و با صدای خماری گفت: هیییس...منم...جیغ نزن اروین بیدار میشه....
- ارسلان ترسوندیم..

romangram.com | @romangram_com