#بی_تو_مگه_میشه_پارت_183


داشتم با مامان تلفنی صحبت میکردم که صدای گریه آروین بلند شد...
- وای مامان من برم فعلا...کاری باهام نداری؟
- صدای گریه اروینه؟
- اره مامان...
- باشه دخترم برو...از طرف منم محکم بب*و*سش...
خندیدم و گفتم: چشم حتما...شمام به بابا سلام برسونین..
بعد از این که تلفنو قطع کردم خودمو سریع به اتاق اروین رسوندم...
رو تختش بود و صورتش و جمع کرده بود و بلند بلند,گریه میکرد...بغلش کردم و شروع کردم تو اتاق راه رفتن....
- پسر مامانی...هییییش...چرا گریه میکنی مامانی فدات شه؟....اروووم...وای نگاش,کن... چه پسر خوشگلی...مگه تو دختری اینقد خوشگلی؟ ...
پوووووف...نه انگار قرار نیست اروم شه...
با صدای ترمز ماشین ارسلان به طرف در ورودی رفتم...آروین هنوزم گریه میکرد...تازه شیرش داده بودم و جاشم تمیز بود...
ارسلان که اومد داخل طرفش رفتم و گفتم: سلام عزیزم خسته نباشی...
با لبخند جوابمو داد و به اروین نگاه کرد و گفت: پسر بابا چرا گریه میکنه؟ اروینم... بابایی...
از بغلم گرفتش و شروع کرد باهاش بازی کردن...با لبخند نظاره گرشون بودم...
از طرفی قطع نشدن صدای گریه آروین نگرانم کرده بود....
ارسلان کمی راه رفت تا اروم شه... وقتی دید فایده ای نداره با



romangram.com | @romangram_com