#بی_تو_مگه_میشه_پارت_182
عمو لبخندی زد و گفت: زنده باشید...مرسی که به ما احترام میزارین..اما این بچه شماس...اسمشو خودتون انتخاب کنین...
روبه پدر و مادر من کردیم...
بابا هم مثل عمو لبخند مهربونی زد و گفت: زیر سایه پدر و مادرش خوشبخت باشه...این وظیفه شماس که واسش اسمی که لایقشه انتخاب کنین...
ارسلان نگام کرد و بعد با لبخندی که رو لبش بود نگاشو به پسرمون دوخت و گفت: اسمتو آروین میزارم پسر بابا...
هممون اونقد خوشحال بودیم که قابل وصف نبود.
وقتی میخواستم پسرمونو شیر بدم همه رفتن بیرونو فقط مامانم و ارسلان موندن...
با کمک مامان ؛آروین کوچولو بالاخره سینمو گرفت و شروع کرد به شیر خوردن...
حس کردم رو نوک قله ام....ارسلان با دستش سر آروینو نوازش میکرد و با چشماش که خوشحالی ازش میبارید به من و پسرمون نگاه میکرد...
بعد از این که مرخصم کردن بردنم خونمون... قرار شد زن عمو بیاد پیشم و مراقبم باشه...
سر این موضوعم کلی بحث کردن...چون مامان میخواست بیاد اما زن عموچون تو دوران بارداریم پیشم نبود خواست اینبار جبران کنه...
بعد از گذشت 40 روز دیگه همه اومده بودن دیدن آروین...
یه روزم منو ارسلان بچه رو بردیم تا عزیز ببینش...بیچاره از ذوق این که بالاخره نتیجش رو دیده بود نمیدونس چیکار کنه...
موقع برگشتمون گفت: خوشحالم که بالاخره نتیجمو دیدم...حالا اگه بمیرمم گله نمیکنم....اونشب دلم براش سوخت...تموم عمرش رو داده بود تا نسل این خاندان ادامه پیدا کنه....
با این که با عقاید قدیمیش مخالف بودم اما خب وقتی خوشحالی چهرشو میبینم با خودم میگم اینم یه ارزو میتونه باشه...
اونجوری که از مامان شنیدم پدرجون عاشق عزیز میشه...اما چون بابای عزیز راضی به این وصلت نبوده سالها ازش دور میفته تا این که بالاخره با دیدن حال و روز عزیز میفهمه دخترشم دم به تله داده و بدجور عاشق منصور خان تاج الدینه...
این شد,که بالاخره بهم میرسن....حاصل این همه سال زندگی فقط یه نوه پسریه....فقط ارسلان...
تنها ارزوی عزیز دیدن بچه ارسلان بوده.. پسری که بتونه اسم و رسم این خانواده رو ادامه بده...
بگذریم....زن عمو هم همون دوهفته اول پیشمون موند و بعدش رفت خونه خودشون....
اون بیچاره هم دوهفته عزیز و پدرجونو تنها گذاشته بود و اومده بود پیش ما....
romangram.com | @romangram_com