#بی_تو_مگه_میشه_پارت_181
وقتی پرستار بچه رو اورد از شادی که تو وجودم موج میزد در حال پرواز کردن بودم...
در حالی که بچه رو تو بغلم ميذاشت و گفت: پسرمون مامانشو میخواد...
وقتی پسرمو بغل کردم انگار دنیارو بهم دادن...
از خوشی که زیر پوستم دوید لبخند عمیقی زدم و به پسرم که دستاشو تکون میداد خیره شدم...
چشماش مشکی بود و پوست سفیدی داشت...اونقد خوشگل بود که نمیتونستم ازش چشم بردارم....چشم و ابروش به من رفته بود.اما لب و بینیش به ارسلان ...
درکل بیشتر شبیه من بود...ارسلان دوتا تراول صدی به پرستار داد و ردش کرد..
همزمان با بیرون رفتن پرستار در باز شد و خونواده هامون با هم اومدن داخل... از دیدنشون انرژی گرفتم..عزیز بینشون نبود...خب با اون وضع سنش درست نبود بیاد بیمارستان....
مامان و بابام اول بغلم کردن و بهم تبریک گفتن..
بعد از اون عمو و زن عمو هم بغلم کردن...
همشون به ارسلانم تبریک گفتن...
ارسلان کنارم روی تخت نشسته بودو با هیجانی که از چهرش مشخص بود به پسرمون نگاه میکرد...
با صدای عمو نگامونو بهش دوختیم...
- اسم پسر گلمون چیه؟
به ارسلان نگاه کردم...لبخند اطمینان بخشی بهم زد...
رو به همه کرد و گفت: ما میخوایم اسم پسرمونو شما انتخاب کنید...
با اینکه خودش اسم پسرمونو انتخاب کرده بود و عاشق این اسم بود اما میدونستم برای احترام به پدر و مادرامون این حرف و زد...
romangram.com | @romangram_com