#بی_تو_مگه_میشه_پارت_180

تو رو خدا اروم باش عزیزم..زود میرسونمت بیمارستان....
و من برای کنترل جیغم دستشو جنگ میزدم...
بالاخره منو عقب ماشین دراز کرد و خودش پشت فرمون نشست و حرکت کرد...
هر چند لحظه یکبار برمی گشت و منو نگاه میکرد...از درد به خودم میپیچیدم ...ایقد تند میروند که چند بار نزدیک بود تصا



دف کنیم.
بالاخره رسیدیم بیمارستان...روبرانکار خوابوندنم و از زور دردی که بهم وارد میشد بیهوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم....
وقتی به هوش اومدم درد خفیفی رو زیر شکمم حس کردم...
ارسلانو دیدم که سرشو رو دستم گذاشته بود و خوابش برده بود...با به یاد اوردن شرایطم به شکمم نگاه کردم که حالا دیگه تهی از بچم بود...
نکنه بلایی سرش اومده...نکنه چیزیش شده...با فکر کردن بهش اشکام گوله گوله از چشمام سرازیر شد...
یهو صدای هق هقم بلند شد ...ارسلان سرشو.از روی دستم با سرعت بلند کرد و از جاش پرید با نگرانی گفت: هانا...خوبی؟...درد داری؟...
همونطور که هق هق میکردم بریده بریده گفتم: ارسلان بچچچم کو؟؟
چیزیش شده؟...بهم دروغ نگو...تو رو خدا راست بگو...
لبخند ارامش بخشی رو لبش نشست...
با انگشتاش اشکامو پاک کرد و گفت: نه عزیزم...سالمه سالمه...حالشم خوبه...چند لحظه دیگه میارنش بهش شیر بدی...
با حرفش ارامش به دلم نشست


romangram.com | @romangram_com