#بی_تو_مگه_میشه_پارت_179
قاشقو از دهنم با تعجب در اوردم و این بار به خودم اشاره کردم و گفتم:- من فسقلیم؟... من ...؟؟!!... نه اقا ...فسقلی شما تو دل منه...
منو تو بغلش جا داد و گفت: من فسقلیمو فسقلیشو با هم دوس دارم....
- ما هم شمارو دوس داریم بابایی...
- بابا فدای نینیشو مامانش بشه...
چند ثانیه بعد با لحن آرومی گفتم :
- ارسلان..
-جون دل ارسلان..
-خوشحالم بچه تو الان تو بطن من رشد میکنه.. از این که تیکه ای از وجودت الان تو وجودمه ازت ممنونم...
- منم ازت ممنونم که این حس خوبو بهم دادی...
تو ماه نهم بودم...اسم پسرمونو ارسلان انتخاب کرد...اسمشو آروین گذاشت...
ارسلان گفت بچه بعدمونو من انتخاب کنم...منم کلی بش خندیدمو گفتم: کی گفته بازم بچه میارم؟
با جدیت نگام کرد و گفت: میاری نه میاریم...
..
امروز صبح که ارسلان خواست بره سرکار یهو دلم تیر کشید...
با تموم وجود دلم میخواست جیغ بکشم...اما با فکر اینکه اینم یه درد گذراس با گاز گرفتن لبم خودمو کنترل کردم....
ارسلان داشت ازدر بیرون می رفت که یهو درد شدیدتری رو حس کردم...اونقد شدید که جیغ بلندی کشیدم...ارسلان با عجله خودشو کنارم رسوند...نفس نفس میزدم...اونقد درد داشتم که انگار لحظه های اخر عمرمه...انگار یکی داشت تک تک استخونامو از هم جدا می کرد....
یه لحظه حس کردم دیگه نمیتونم نفس بکشم...
ارسلان منو رو دستاش بلند کرد و در حالی که نگرانی از لحنش پیدا بود گفت:
romangram.com | @romangram_com