#بی_تو_مگه_میشه_پارت_178

صبح نمیخوام ... همین الان میخوام ... یا الان میگیری یا ... یا ...!!!
بغص نذاشت که ادامه بدم ...
با ناباوری گفت:هانا ..!!! تو به خاطر یه بستنی میخوای گریه کنی؟؟؟!!
- چرا نمیفهمی..!!؟ من الان بستنی میخواااام ... بچمون میخواد ... تو اخه چه جور مردی هسی ... اِاِاِ ...
نگاهی به شکمم کرد وگفت:اینم وقت چیز خواستنه بابایی..؟؟!!
بعد با خواب الودگی از روی تخت بلند شد...فقط یه شلوارک کوتاه تنش بود...سریع لباساشو پوشید و رو بهم گفت: منتظر بمون تا بیارم برات...به پسرمم بگو بابایی فداش میشه ...
بالاخره رفت....تا برگرده یه نیم ساعت طول کشید.... تو این مدت که ارسلان رفته بود داشتم تصور میکردم بستنی چه جوری میخره عایا..؟؟!!
مثلا اگه قیفی خرید ...!! اووووم حسابی از خجالتش در میام ...
یا اگه از این چوبیا خرید حاضرم حتی کاکائویی که به پلاستیکش هست رو اونقد لیس بزنم تا تموم شه ...
اوووووف... پس چرا نمیااااد...؟؟!!
وقتی رسید یه پلاستیک پر بستنی دستش بود... نامردی نکرده بود و از هر نوعی با چند طعم مختلف خریده بود ...
با ذوق پریدم و بستنیارو از دستش قاپیدم .... فوری رفتم و روی مبل نشستم ... پلاستیکم توی دلم گذاشتم و با شوق و ذوق بهش خیره شدم ....
اونقد از دیدن اونا خوشحال بودم که انگار گنج بهم داده بودن....
اولیشو باز کردم و تند و تند شروع به خوردنش کردم...وقتی کامل خوردم حس کردم هنوز سیر نشدم...
یکی دیگه هم باز کردم....مشغول لیس زدنش بودم که دیدم ارسلان نشسته و با خنده نگام میکنه...
چشمامو گرد کردم و همونطور که یه تیکه از بستی با قاشق توی دهنم بود گفتم :
- چرا میخندی..!!؟
سرشو نزدیک اورد و زبونش رو به گوشه لبم نزدیک کرد و بستنی که به اونجا مالیده شده بود و خورد....
عقب رفت و گفت: مثل نی نی ها شدی...فسقلیِ منی..

romangram.com | @romangram_com