#بی_تو_مگه_میشه_پارت_177

تا حالا تو عمرم اینقد ه*و*س چیزیو نکرده بودم ...
بلندشدم و روی تخت نشستم ... یه نگاه به شکمم کردم ... یه نگاه به ارسلان غرق در خواب ...
نگاهم به ارسلان بود که دیدم فندق داره تکون میخوره ... از روی لباس هم حتی دست و پا زدنش مشخص بود ...
دستمو روی شکمم گذاشتم و اروم جوری که باباش بیدار نشه شروع به حرف زدن باهاش کردم :
_ مامانی ... عزیزم ...یکم دیگه صبر کن صبح بشه ... بابایی هم بیدار بشه ... بعدش میگم برات بخره... باشه قربونت برم؟؟!!
انگار اروم شده بود ... اما دوباره تکون خورد ... پو فی کشیدم و ناچار دستمو رو بازوی ارسلان گذاشتمو تکونش دادم....
یکم دیگه میگذشت گریم میگرفت...
- ارسلان....ارسلان..پاشو...
اولش گیج خواب بود و متوجه نشد... این بار با دستم محکمتر تکونش دادم که با ترس پرید...
- چی شده؟
با قیافه ای که نزدیک بود بزنه زیر گریه بهش نگاه کردم و گفتم:
_ من ه*و*س بستنی کردم...
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: هااا ...؟؟!!! این وقت شب؟
- اره..
دوباره روی تخت دراز کشید و بالشتو توی بغل گرفت و همونطور که از خواب صداش تحلیل میرفت گفت:باشه بخواب صبح برات میگیرم...
با تخسی نق زدم: نه...نه...همین الان..
پاشد نشستو با درماندگی گفت:
اخه الان که نمیشه...دم صبحه ..ساعت تازه 4 شده ...!!!
در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم:

romangram.com | @romangram_com