#بی_تو_مگه_میشه_پارت_176
همون روزای اول که بدنم پُر تر شده بود عزیز با یه غرور خاصی گفت :
_ از وضعیتت معلومه ک پسره ... ایشالله که پر خیر و برکت باشه ...
اولش تعجب کردم ... ارسلانم از بس توی خونه راه رفته بود و گفته بود "دختر باباش" منم به این باور رسیده بودم که قرارِ یه دختر داشته باشیم ...
اون روز چیزی به عزیز نگفتیم و احترامشو نگه داشتیم ... اما همین که از اونجا بیرون اومدیم ارسلان نگه ام داشت و از پشت با احتیاط بغلم کرد و دستشو روی شکمم گذاشت ...
نوازش وار دستشو حرکت داد و جوری که انگار داره با بچه امون حرف میزنه گفت :
_ تویِ فندوق هرچی که باشی.. دخترِ بابا باشی یا پسرِ بابا ... فرقی برام نداره ... فقط میخوام سالم باشی ... میخوام ثمره عشقم به مامانت اونقدر بدرخشه که خورشیدم از درخشش کور بشه ...
ب*و*س*ه ای به شقیقه ام زد و ازم جدا شد ...
چند روز بعد که برای تعیین جنسیت رفتیم ... استرس داشتم ... نه بخاطر پسر یا دختر بودنش ... ترس ازاین که اگه سالم نباشه..؟؟؟
هر زنه بارداری این ترسو تا موقعی که بچشو سالم نبینه داره ... منم استثنا نیستم ...
یه نگاه به ارسلان کردم و ابرومو بالا انداختم ... مثه پسرای تخس سرشو بالا کرد و گفت :
_ خوب چیه ...؟؟ من که گفتم مهم اینه سالم باشه ... حالا عیب نداره ... این یکی بشه پسرِ باباش ... ایشالله بعدی میشه دخترِ باباش ...جمله ی اخروبا چشمک معروفش تموم کرد و یه لبخند خبیس زد ...
ازبرنامه هایی که برای خودش ریخته بود خندم گرفت و خدا رو برای این خوشبختی برای بار هزارم شکر کردم ...
نیمه شب بود ...بینهایت ه*و*س بستنی کردم... درسته که توی این مدت هرچی میخواستم مامان برام درست میکرد ... اما این یکی ...!!!
اووووف....
حالا بینهایت ه*و*س بستنی کرده بودم...
با نگاه کردن به ساعت گوشیم ناچار دوباره دراز کشیدم ... ارسلان غرق خواب بود ... پتو از روش کنار رفته بود و سینه ل*خ*تش بیرون بود...ترسیدم سرما بخوره...پتو رو روش انداختم و سعی کردم بخوابم...
بعد از چند دقیقه دیگه طاقتم تموم شد...
romangram.com | @romangram_com