#بی_تو_مگه_میشه_پارت_175

یا بهتر بگم ... "دنیامون" ...
خدا رو برای لحظه لحظه کناره ارسلان بودن شکر کردم و ازش خواستم هیییچ وقت این عشق و ازمون نگیره ... همیشه خوشبخت باشیم و بتونیم از این هدیه الهی که جرئه ای از ش*ر*ا*ب ناب عشقمونه مراقبت کنیم و به اون هم عشق و محبت رو یاد بدیم ...
با فکر بودن ارسلان کنارم برای همیشه لبخندی به لبم اومد ... این لبخند به تک تک سلول های بدنم منتقل شد ... و در نهایت شد ب*و*س*ه ای روی سینه ی برهنه و برنزش ...
انگار فهمید این ب*و*س*ه سرشار از عشقه که بدون جواب نذاشتش ... اونم اروم سرشونمو ب*و*سید ...
بعد از ب*و*سش لبشو همونجا گذاشت و نفس عمیق کشید ... تمام لذت دنیا الان برای من بود ... تو دل من ... تو قلب من .. تو جسمم.. روحم ... اصلا سرشار از لذت بودم ...
بعد از چند لحظه احساس سرما کردم....خودمو تو بغلش جمع کردم و دستمو دور کمرش حلقه کردم ... سرمو توی سینش مخفی کردم و بو کشیدم ... برعکس این چند روز یا حتی چند ساعت پیش نه تنها باعث حالت تهوعم نشد .... بلکه باعث ارامشم شد .
- سردته؟
با صداش به خودم اومدم ... سرمو یکم بلند کردم و به چشماش نگاه کردم ...
- اوهوم یکم...
ملحفه که تا پایین کمرم بودو تا زیر گردنم بالا کشید .....
چشمام پایین تر اومد ... با دیدن لباش دوباره وسوسه ب*و*سیدنشون سراغم اومد ...



تو ماه ششم بارداری بودم ... مثل یه توپ گرد شده بودم ...
اونقد تپل شده بودم که یکم که راه میرفتم پاهام درد میگرفت و نفس نفس میزدم...
ارسلان که میخندید و میگفت زشت شدی هانا...
بعدش که با حرص نگاش میکردم و کوسنِ مبلو به طرفش پرتاب میکردم قهقهه میزد و کوسن پرتاب شده رو توی لباسش میذاشت و ادای منو در می اورد ...
حالا نوبت من میشد که قهقهه بزنم ...

romangram.com | @romangram_com