#بی_تو_مگه_میشه_پارت_174
- لازم نکرده با این حالت تشریف ببری اونجا...فردا مرخصش میکنن میریم خونه..
نزدیکتر شدم و دستمو رو س*ی*نش گذاشتم و در حالی که با دکمه های لباسش بازی میکردم گفتم: هنوز از من ناراحتی؟...خب منظوری نداشتم...یعنی نمیخواستم اینجوری بشه...
شروع کردم دکمه های لباسشو دونه به دونه باز کردن...
- میتونم یه جوری جبران...
با گرفتن دستم حرفمو نیمه رها کردم و به چشماش سوالی نگاه کردم..جدی گفت: لازم نکرده...من مردی ام که با این چیزا بشه خرش کرد؟
- این چه حرفیه میزنی...
لبخندی گوشه لبم نشست و گفتم: خودم دلم میخواد..یعنی نمیشه دلم واسه شوهرم تنگ شه؟
جدی بود اما.خنده توی چشماش جرئتم رو بیشتر کرد...
باقی دکمه ها رو تند تند باز کردم........
به پشت برگشتم و موبایلمو از روی پاتختی برداشتم ... یه نگاه به صفحه موبایلم کردم... ساعت از 5 گذشته بود...
سر جاش گذاشتم و به حالت اولم برگشتم ...
گونه ام روی بازوی ارسلان بود و داشت کمر ل*خ*تمو با سر انگشتاش به بازی میگرفت ...
از نوازش آروم و با عشقش حس خوبی بهم تزریق میشد ...
انگار همه ی دنیا مال منه ... بهترین حس دنیا رو داشتم ... الان هر سه مون خوشحال بودیم ..
اون نطفه ی دوست داشتیِ زیر شکمم هم از خوشحالی پدر مادرش شاد بود ...
اصلا هنوز باورم نمیشه ... باورم نمیشه که تا چند ماه دیگه ثمره ی این عشق به دنیا میاد و دنیام رنگی تر میشه ...
romangram.com | @romangram_com