#بی_تو_مگه_میشه_پارت_173
اخماشو تو هم کرد و گفت: حالت خوبه؟ انگار این بارداری رو مخت تاثیر گذاشته..
با دست با خودم اشاره کردم و گفتم: من حالم خوبه...این تویی که یادت رفته چند ماه پیشو...
با اخمش حولشو پرت کرد رو تخت و نزدیکم شد و گفت: به نفعته درست حرف بزنی...
با این حرفش عصبانیتم بیشتر شد...صدام بلند تر شد... انگار میخواستم با چشمام باهاش بجنگم...
-حرف بدی میزنم...؟ تا این وقت شب کجا بودی که بوی عطر زنونه ازت بلند میشه؟...
نگاه چندش اوری به حولش که روی تخت بود انداختم و با حرص به چشماش نگاه کردم و گفتم: کجا بودی که این وقت میخوای بری حمام؟
دستش رفت بالا....چشمام ناخوداگاه بسته شد...
با صدای نفسای عصبیش پلکامو باز کردم...یه دستشو.رو صورتش کشید و دست دیگش رو به کمرش زده بود...خیلی عصبی بود...سعی در کنترل خودش داشت...
نفسشو هل داد بیرون و با صدایی که.معلوم بود به سختی کنترلش میکنه گفت: شانس اوردی که حامله ای وگرنه میکشتمت..
صداشو بلندتر کرد و گفت: د اخه لامصب بزار اول برسم بعد شروع کن...من همچین ادمیم؟..بازم شروع شد؟...بازم شک؟بس نمیکنی؟ حیف حامله ای حیف...
نفس عمیقی کشید و گفت:مامان حالش بد شده بود...بردمش بیمارستان...تا همین الان هم به زور مامان برگشتم...نه که نگرانت نباشم اما فشارش خیلی رفته بود بالا...حالش خیلی بد بود...اینم بوی عطر اونه.....میدونستم اگه زنگ بزنم خونه و بهت بگم با این شرایطت حالت بدمیشه...میفهمی؟ نگران حالت بودم.
پشتشو کرد و به سمت پنجره اتاق رفت...دستاشو تو جیب شلوار شلوار جینش کرد ...
خیلی گند زده بودم...بینهایت....عصبانیت چند لحظه پیشم جاشو به پشیمونی داده بود....
با لبخند سمتش رفتم...مهلت دوهفته ای دکتر واسه نداشتن رابطه تموم شده بود...دلم تنگ اغوشش بود... هرچند میدونستم عطرش اذيتم میکرد...اما الان و تو این لحظه عطر وجودشو میخواستم...
از پشت بغلش کردم...بعد از چند لحظه رفتم جلوش ایستادم...با اخم نگام میکرد...
به ارومی گفتم: یکم حساس شدم ارسلان...خب چیکار کنم بچتو از خونه ى بابام نیاورم که...خب تقصیر بچته...ازم دلگیر نباش...
خودمو مظلوم نشون دادمو گفتم:قول میدم دیگه تکرار نشه...حالا حال مامان خوبه؟
با همون اخم جواب داد: بهتره...
- فردا میرم یه سر بیمارستان..
romangram.com | @romangram_com