#بی_تو_مگه_میشه_پارت_172
اصلا چرا جواب نمیداد...؟؟!!
نکنه .. نکنه دوباره سر و کله ی اون زنیکه تو زندکیم باز شده باشه ..؟؟!!
نکنه به خاطر حالت تهوع و شرایطم بهش رو اورده باشه ...؟؟!!
اونقد عصبی بودم که حد نداشت ... از عصبانیت فکرای چرت و پرت به ذهنم میرسید و در عرض 1 ثانیه برای خودم یه سناریو میساختم که ارسلان توش گ*ن*ا*هکارترین بود و بهاره معشوقش ...
حتی فکرشم داشت دیوونم میکرد ... طاقتم تموم شد و از روی مبل با کرختی ناشی از خواب بلند شدم و دست به کمر آماده ی توپیدن بهش شدم .....
همین که اومد داخل با دیدن چراغای روشن خونه با تعجب نگاش به نگاهم گره خورد...از چهرش خستگی میبارید...اما اون لحظه اینقد عصبی بودم که نخوام به این چیزا فکر کنم...
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت: چرا بیداری؟
با عصبانیت گفتم: چیه انتظار داشتی خواب باشم..؟
کنایه کلاممو گرفتو تعجب چهرش جاشو به جدیت داد
بدون اینکه به چهره برافروخته از خشمم توجه کنه راه اتاقو در پیش گرفت...
به سرعت به دنبالش رفتم ...به سمت کمد رفتو حولشو برداشت....
هجوم افکار منفی ذهنمو پر کرد....
با صدای بلند و عصبی گفتم: دارم ازت میپرسم تا حالا کجا بودی..
با عصبانیت نگام کرد و گفت: درست صحبت کن هانا...
فاصله بینمونو طی کردم و روبروش ایستادم و گفتم: تا این موقع زن حاملتو تنها گذاشتی...کجا بودی که حالا برگشتی؟
- اروم حرف بزن...حق نداری صداتو رو شوهرت بلند کنی..
- بلند میکنم خوبم بلند میکنم...
بوی عطر زنونه پیراهنش ماتم کرد...
با ناباوری گفتم:- تو...این بو...بوی عطر زنونه میدی...
romangram.com | @romangram_com