#بی_تو_مگه_میشه_پارت_171


از حالم که چیزی نگم بهتره...هر چی میخوردم دو دقیقه تو معدم بند نمیشد.
اونقد تو این دوهفته عق زده بودم که خودمم خسته شده بودم...
حساسیت نسبت به عطر ارسلانم شده بود بحث شبونمون....

حساس شده بودم و نسبت به بعضی غذاها که اصلا دوسشون نداشتم واکنش نشون میدادم...ارسلان از دستم عصبی میشد و داد میزد...اما بعدش با دیدن بغضم پشیمون میشد و بغلم میکرد...

ساعت از 11 شب گذشته بود...
با این که امروز زنگ زد و گفت ظهر نمیاد خونه و یه سری کارای شرکت هست که باید انجام بده..اما اینکه تا حالا نیومده بود نگرانم میکرد...
شام رو با هر مصیبتی که بود اماده کردم...بینیمو سفت فشار میدادم تا بوی غذا بهم نخوره...
وضعیت بدی بود ... از یه طرف بوی غذا دلمو منقلب میکرد ... از طرف دیگه دلشوره امونمو بریده بود و دلم مرتب پیچ میخورد ...
هر چی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد...دلشوره گرفته بودم...بچه تو شکمم بدجور بی قراری میکرد....
با این که هنوز یه نطفه بود ... اما حرکتاش باعث میشد زیر دلم قلقلک بشه و دلشورم شدیدتر ...انگار اونم نگرانی مامانشو حس میکرد...
همونطور که چشم انتظار اومدنش بودم کم کم روی مبل ولو شدم ...
نفهمیدم چی شد که روی مبل خوابم برد...
توی اوج خواب بودم که با صدای گازی که به ماشین داد از خواب پریدم ....
نگام میخ ساعت دیواری توی سالن شد...3...
تا الان کجا بوده...!!؟؟
چرا یه زنگ نزد بگه کجاس...؟؟!!

romangram.com | @romangram_com