#بی_تو_مگه_میشه_پارت_170

نگاه مستاصلشو از تو اینه بهم گره زد وبا کلافگی ازم جدا شد و گفت: بله دیگه...بچه اومده منو یادت میره....دیگه کارم به جایی رسیده به خاطر ایشون نمیتونم با زنم باشم..
در حالی که به سختی سعی در کنترل خندم داشتم گفتم: عزیزم دکتر گفت...خودت که شنیدی...بعدشم تا یه مدته...
همونطور که به سمت تخت میرفت در حالی که اخماش تو هم بود گفت: تا یه مدت...هه...ببینیم و تعریف کنیم...معلوم نیست به خاطر این بچه چقد باید مثل مرتاض ها زندگی کنیم...
تو دلم کلی خندیدم....مثل بچه ها نق میزد...انگار نه انگار این همونی بود که به خاطر بچه باهام دعوا کرد..

دوهفته گذشته بود...تو این دوهفته اتفاقای زیادی افتاده بود...
مثلا عزیز اومد اینجا و با مهربونی بغلم کرد و باردار بودنمو بهم تبریک گفت... کلی سفارش کرد مواظب اولین نوه ی تاج الدین و وارثش باشم ... از حرکتش خوشم اومد ... اما از حرفش که بچه ی منو وسیله ای برای حفظ میراثش میدونشت نه ... نمیخواستم بچه ام از همون بدو تولد تو فشار و مزیقه باشه و بخواد آداب و رسوم عهد قجر رو یاد بگیره ... باید بچگی کنه و سالم بار بیاد ... خلاصه ی مطلب که هم اومدنش خیر بود هم یکم برای منه مادرِ تازه سنگین ...

چن روز بعدش مامان میخواست بیاد و پیشم بمونه اما دوست نزدیکش که جنوب زندگی میکرد فوت شد و رفت تا برای خاکسپاریش خودشو برسونه....
موقع رفتن اینقد گریه کرد که جیگرم خون شد...
مامان بیچاره من دوست و اشنا زیاد نداشت...بعد از حرفایی که اونروز عزیز بهم زد و خون به جیگرم کرد ... آروم آروم یه چیزایی از مامان پرسیدم ...
اونم طاقت نیورد و برام تعریف کرد که بخاطر عشقش به بابا و قلبی که برای اون میتپیده پشت کرده به خونواده ای که با فهمیدن پولدار بودن پدرم دندون تیز کرده بودن ...
خوب مادرم هم خجالت میکشیده بخاطر همین دیگه با اونا رابطه ای نداشته ...یعنی دیگه ممکن نبوده...مامان خیلی سربسته گفت.اما فهمیدم که آدمای درستی نبودن....
حالا که به خاطر یکی از دوستاش به تکاپو افتاده خوشحال شدم ... چون حس میکنه تنها نیست ...این دوستشم براش حکم خواهر داشت...
با حال بدی که موقع رفتن داشت رو بهم گفت: زیاد نمیمونم...خاک سپاریش که کردن زود میام...میدونم شرایطت خوب نیست مادر...نباید تو این حال ولت میکردم..اما نمیشه نباشم مامانی...
لبخند ارامش بخشی بهش زدم و گفتم:
با خیال راحت برو مامان.من حالم خوبه..
- دوروزه برمیگردم...
و بالاخره رفت...

romangram.com | @romangram_com